«TASSC international »
"کانون مبارزه با شکنجه دفتر واشينگتن" از من براي بيست و يکم ماه ژوئن امسال جهت شرکت در کنفرانس سالانه خود، دعوت کرده و زماني را در اختيارم گذاشته بود تا راجع به شکنجه خود و شکنجه در جمهوري اسلامي حرف بزنم. زمان کنفرانس از دوشنبه بيست و يکم تا يکشنبه بيست و هفتم برنامه ريزي شده بود. به گونه اي که هر روز از ساعت هفت و نيم بامداد در سالن دفتر " TASSC " شروع مي شد و تا پاسي از شب ادامه مي يافت. صبحانه، نهار و شام را هم در همان مکان مي خورديم و شبها براي استراحت به خوابگاه دانشجويان دانشگاه کاتوليک واشنگتن" که به همين منظور آماده شده بود بر مي گشتيم و به استراحت مي پرداختيم. البته من هر شب پس از شام به خوابگاه بر مي گشتم زيرا شوربختانه خستگي و فشار کار روزانه به سلامت من اجازه بيشتري نمي داد تا از نتايج و تجربه همه برنامه ها بتوانم استفاده کنم. با زمان دست و دل بازانه اي که در اختيارم بود به قدر کافي ديدم، شنيدم، سخن گفتم و تجربه اندوختم. روز دوشنبه بيست و يکم ژوئن تمام وقت ماشينها و کارکنان کانون، بين راه فرودگاه و خوابگاه، جهت ورود و اسکان دادن شرکت کنندگان، در رفت و آمد بودند و کنفرانس بر گذار نشد، اما بامداد سه شنبه پس از خوردن صبحانه، همه در سالن بزرگ دفتر، گرداگرد يکديگر نشستيم و به معرفي خود پرداختيم. نزديک به پنجاه نفر که هر کدام از کشورهاي مختلفي از جمله آرژانتين، تاهيتي، فيليپين، عراق کامرون، کنگو، ايرلند، ايران، سودان، اتيوپي، رواندا، کنيا، گواتمالا، مکزيک، السالوادور، شيلي، اوگاندا، گينه، اريتره، زيمبابوه و آمريکا "لس آنجلس و از ايالتي ديگر" مي آمدند، حضور داشتند. از اين جمعيت حدود ده نفر شان از آمريکاي جنوبي و بيست نفر از آفريقا، باقي شرکت کنندگان از کشورهاي ديگر بودند. با چهره هاي جديدي آشنا مي شدم، که بيشتر از نصف آنها بالاي چهل سال داشتند و کمترينشان دختري از رواندا که بيست و يکساله بود. طفلک هنوز از شکنجه و زجرهايي که بر او رفته بود، زير شوک به سر مي برد. مسن ترين هم زني از آرژانتين بود، حدود شصت و پنج ساله يا کمي بيشتر که در جواني زنداني و شکنجه بسيار شده، او هم بارها دسته جمعي مورد تجاوز قرار گرفته بود که حاصل آن فرزندي سي پنج، شش ساله، که همراه و در کنار او بود. به جز آن زن، سه زن ديگر نيز بودند که از آمريکاي جنوبي مي آمدند و هر سه تن به همراه فرزندان نا خواسته حاصل تجاوز در زندان آمده بودند. فرزندان نو جوان اينان در زمان شنيدن شرح حال مادران و اشکهاي مظلومانه شان، (اشکهايي که نشان از ناتواني در برابر ستم ديکتاتور و لبالب خشم و عصيان بود) آنچنان با مهر و دلسوزي، به مادران مي نگريستند که تا آن لحظه هرگز در عمرم چنين تابلو هاي زيبا و نفيسي را از مهر و حق شناسي، نه ديده بودم و نه در خيال، قادر بودم آنرا ترسيم کنم. اگر يکبار از نداشتن هنر نقاشي در زندگي رنج برده ام، در همان لحظات بود. جوانان مکزيکي، السالوادري، شيليايي و غيره که از شکنجه خود به دست شکنجه گران آمريکايي در زندانهاي کشورشان خبر مي دادند و ديگري که از تاهيتي آمده بود، از جنايات فرانسويان حکايت مي کرد، روانپزشکي از شکنجه اش به دست هم وطنان آرژانتيني و زن سي و شش هفت ساله آمريکايي که از شکنجه و بي هوشي خود در زندان گواتمالا به خاطر تجاوز گروهي که نسبت به او شده بود، حرف مي زد. آري هر يک به نوعي شرح شکنجه هاي ددمنشانه خويش را ترسيم مي کردند و عجبا که پشت همه اين دستگيري و شکنجه ها به وضوح دخالت آمريکا را مي ديدي. اما عجيب تر اينکه اين افراد راجع به شکنجه گر اصلي سخني به ميان نمي آوردند و در اين مورد بحث زيادي نمي شد. اما من کسي نبودم که بتوانم در اين مورد سکوت کنم و نقش آمريکا را در سيه روزي کشورم دست کم بگيرم و بتوانم از گناه آنان چشم بپوشم. پس، از ايران و از جناياتي که در کشورم با دخالت و همکاري سازمان سيا و دولت آمريکا انجام شده بود گفتم. آري، گفتم که چگونه سازمان سيا در سالهاي ۱۹٥٣... جنبش ملي گرايي مردم ايران در حمايت از دکتر محمد مصدق، چهره مردمي که بيشتر ايرانيان از اقشار وطبقات مختلف با محبت و احترام بي نهايتي به او مي نگريستند را به خاک و خون کشيد و چگونه رهبر جنبش را که نخست وزير کشور و سرگرم ملي کردن نفت ايران بود از سر راه برداشتند.. زماني که دولت ايالات متحده تصميم گرفت حکومت قانوني مصدق را سرنگون کند ، ابتدا چهره رسانه اي او را مورد حمله قرار داد و از او به طور مدام به عنوان يک ديکتاتور نام برد و مصدق را به ديکتاتوري محکوم کرد. اما هرگز گزارشي از نقض حقوق بشر توسط شاه، منتشر نکرد، با اينکه در همان هنگام، رژيم شاه توسط سازمان عفو بين الملل به عنوان يکي از بدترين نقض کنندگان حقوق بشر در جهان شناخته شده بود. به هر حال آمريکا و بريتانيا طي توافقي بر آن شدند که مصدق بايد برود. آنگاه با يک کودتاي طرح ريزي شده توسط سازمان جاسوسي سياي آمريکا، رژيم پارلماني و قانوني مصدق را سرنگون کردند و شاه را دوباره بر سر قدرت آوردند. يکي از نتايج و پيامدهاي کودتا آن بود که شرکتهاي نفتي آمريکا ۴۰ درصد ذخاير نفتي ايران را مالک شدند. که قسمتي از منابع نفتي و اصلي انرژي جهان بود که توسط آمريکا اشغال شد. شاه در قدرت ماند و آمريکا حمايت مستمر و دائمي خود را از او تا سال ۱٩٧٩ زماني که برايشان سود آور بود، ادامه داد و آنگاه که احساس کردند شاه ديگر قادر نيست بيشتر از آن منافعشان را تامين کند، براي از سر راه برداشتنش، با ملايان همدست شدند و آنها را که بويي از تمدن و فرهنگ ايراني نبرده بودند به جاي او به تخت سلطنت نشاندند و شما همه شاهد بوديد که چگونه رژيم خميني، با حمايت آمريکاييان، هزاران فرزند آزاده و ميهن پرست ايراني را زير نامهاي طاغوتي و طرفدار سلطنت، ضد اسلام و انقلاب، کمونيست و منافق و غيره در ميادين و زندانهاي ايران، به خاک و خون کشيد. برايشان گفتم چگونه آمريکا براي آزمايش اسلحه هاي مرگبارش و بالا بردن اقتصاد کشور سيري ناپذيرش، به مدت هشت سال در جنگي نابرابر جوانان ايراني و عراقي را به مسلخ فرستاد و خود از اين راه انبارهاي اسلحه را به گرانترين قيمتي، بر سر جوانان دو کشور خالي کرد. برايشان گفتم که چگونه رژيم ضد انساني و منافق خميني، با يک دست، دست آمريکاييان را مي فشرد و با دست ديگرش بي شرمانه، دخترکان سيزده چهارده ساله زنداني را پس از شکنجه هاي بسيار، در پرچم آمريکا مي پيچيد و بدن نازکشان را با مسلسلهاي ساخت همان آمريکا، سوراخ، سوراخ مي کرد. به اينجا که رسيدم زني از هموطنان، از بين جمعيت بلند شد و دست در گردن يک خانم آمريکايي که از روز اول تا آخر کنفرانس همراه، هم دل و در کنار ما بود انداخت و گفت «ما، آمريکاييان را دوست داريم و اگر راجع به آنها...» نگذاشتم سخنش پايان گيرد، با صداي بلند گفتم بله همه ما که در اينجا گرد آمده ايم مردم عادي آمريکا را دوست داريم چون از دنياي اطرافشان بي خبرند، به جز زبان مادري هم زبان ديگري نمي دانند که از دنياي خارج از کشورشان با خبر شوند. شايد هم در بي خبري نگهشان داشته اند؟ (اگر چه به نظر من بسياريشان خود مايلند بي خبر بمانند!) ما به سياستهاي دولتمردان آمريکا انتقاد مي کنيم و با اين گفته ها اميدواريم مردم آمريکا در انتخاب نمايندگان خويش، با شناخت بيشتري تصميم بگيرند و فقط به بهبود وضع خود و کشورشان نينديشند، مشکلات و شکنجه هاي ديگران را نيز ببينند و بدانند زندگي بهترشان به خاطر تجاوز نمايندگان انتخابي آنها به کشورهاي ديگر و شوربختي مردماني ديگر است. آيا مي داني کشور تو و ديگر کشورهاي اروپايي براي چه از رژيم جمهوري اسلامي که نه تنها به حقوق بشر احترام نمي گذارد بلکه در موارد بي شماري آنرا نقض مي کند، حمايت مي کنند؟ مي داني وزير کشور تو، آقاي "دومينيک دو ويلپن" در سفر اخيرش به ايران، در اوج سرکوب آزاديخواهان و تعطيل مطبوعات، به مقامات جمهوري اسلامي بخاطر "بهبود وضع حقوق بشر" در ايران، تبريک گفته است؟ آيا آقاي دو ويلپن وزير خارجه فرانسه از وضع اسفناک حقوق بشر در ايران بي اطلاع بوده يا آن که به خاطر داد و ستد های پنهاني با رژيم جمهوري اسلامي و به خاطر گرمي بازار اقتصاد خودشان است که از ديکتاتوري اسلامي پشتیبانی مي کند و با يکمشت آخوند شکنجه گر و خونخوار بر سر يک ميز مي نشيند و با آنها دست در يک کاسه مي کند و اين جنين همراه با خودکامگان اسلامی، حقوق بشر را در کشور من قرباني مطامع خويش مي کند؟ اگر چه مقصر اوليه در اين کشورها خود ما مردميم که در اثر بي خردي و نا آگاهي، زبوني و ترس، ترس از دست دادن ماديات، کمبود شجاعت و جوانمردي، همگام و همراه نبودن با يکديگر، فقط به خويش انديشيدن، شناخت نداشتن از آزادي و دمکراسي، نشناختن و کم داشتن افراد دل سوز و آگاه، حمايت نکردن از همان تعداد اندک آزادي خواهان و مبارزان راستين کشور... هم به شماها سود مي دهيم و هم بي خرد تر از خودمان را به نمايندگي در کشور بر مي گزينيم. در يک کلام از ماست که بر ماست، و به خاطر اين همه، شايسته همينيم که داريم. به اين جا که رسيده بودم، خانم فرانسوي، چشم هايش پر از اشک شده بود و من نياز بيشتري براي روشنگري و شکنجه او نداشتم. يکي ديگر از برنامه هايي که ما را در جريانش گذاشته بودند ديدار اعضاي کنگره واشينگتن و ديدار شخص "جرج بوش" رئيس جمهور آمريکا بود. دومين روز ورودمان گفتند ايشان نمي تواند بيايد. از "جان کري" کانديداي رياست جمهوري امسال از حزب دمکرات، خواستيم او هم نپذيرفته و به جاي آنها قرار شده آقاي سناتور "دنيس کوچينيک" عضو حقوق بشر کنگره و کانديداي امسال رياست جمهوري آمريکا از حزب دمکرات ما را بپذيرد. تعداد زيادي از کساني که زبانشان فرانسه و اسپانيايي بود، تنها سلام و خداحافظي اين آقا را فهميدند و شايد هم نه پس از پايان گفتار آن پنج تن، تعدادي از بين جمعيت، با گرفتن اجازه، مطالبشان را مطرح کردند اما در گفتار تمامي آنها نوعي رو دربايستي و شرم وجود داشت. شرم از اينکه راجع به شکنجه هايي که از طرف سياستهاي سود جويانه آمريکا به آنها و به مردم سراسر دنيا مي شود، حرفي به ميان آورند. عملا مي ديدم کساني که آنهمه از سياستهاي آمريکاييان رنج و شکنجه ديده بودند، مطالبشان را محترمانه و مصلحت گرايانه لاي زرورق به پيشگاه نمايندگان حقوق بشر کنگره تقديم مي کردند. فراموش کرده بودند که در آمريکا و در يکي از کشورهاي آزاد دنيا، بر سر آزادي و دمکراسي، که در کشورهاي خودشان توسط دخالتهاي همين آمريکاييان از ميان رفته، حرف مي زنند و از نمايندگان خقوق بشر مي خواهند تا به کمک آنها بر خيزند و از شکنجه بيشتر مردم بي گناه، جلو گيري کنند. گويي فراموش کرده بودند آنها جزو نخبگان و از روشنفکران کشورهاي خود هستند و مسئوليتي بزرگ بر دوش و حالا که امکان بلند کردن صدايشان وجود دارد، پس استفاده کنند. مثلا خانم کرد عراقي در سخنان خود اشاره اي هم به بمباران شيميايي ژانويه ۹۱، توسط صدام حسين که هزاران قرباني کرد بر جاي گذاشت، داشت. بدون محکوم کردن آمريکا که بمب هاي شيميايي را در اختيار صدام نهاده بود! عصر آنروز زماني که به او اعتراض کردم چرا نگفتي مردم کرد عراق، توسط بمبهاي مرحمتي آمريکا به قتل رسيدند؟ در پاسخم گفت «خودشان مي دانند، نيازي نيست ما به آنها بگوييم.» به او گفتم: معلوم است که خودشان مي دانند، تو هم بايد مي گفتي تا بدانند مردم هم، مي دانند. با ناراحتي ادامه داد «آنها مي دانند که مردم، مي دانند» در پاسخش گفتم :مردمي که مي دانند بايد حرف بزنند و گر نه اينها خيال مي کنند تمام مردم دنيا مانند خود آنها زود باورند و درست مثل خودشان سرهاشان را به زير برف فرو برده اند تا نفهمند در دنياي اطرافشان چه مي گذرد. ناگهان يکي از هم وطنان، از ميان جمعيت دست بلند کرد و گفت مي دانيد که در کشور من آزادي وجود ندارد و حقوق بشر محترم شمرده نمي شود، بسياري از نويسندگان، روزنامه نگاران، دانشجويان و دگر انديشان در بندند و رژيم حتي از کشتن آنان دريغ نمي کند. به من بگوييد شما چه کمک و برنامه اي براي رهايي کشور من از دست ملایان داريد؟ مي خواستم فرياد بر آورم هموطن اينها به خاطر منافع پليدشان سالانه صدها هزار انسان بي گناه را در سراسر دنيا به خاک و خون مي کشند بدون اينکه ککشان بگزد. تو چگونه از اين نقض کنندگان حقوق بشر در دنيا، مي خواهي به تو و کشور تو، کمک کنند؟ اين آنها بودند که از ضعف و نا آگاهي مردم ما سوء استفاده کردند و با کمک کشورهاي اروپايي، جهت استفاده هر چه بيشترشان، رژيم واپسگراي اسلامي را که بويي از حقوق بشر نبرده، به کشور ما تحميل کردند. اين آنها بودند که ... ديوانه شده بودم، من که تمام آن برنامه را نمايشي بيش نمي ديدم و تصميم به حرف زدن نداشتم اما با ديدن مجلس سناي آمريکا و نمايندگان انتخابي مردم آن کشور، تجاوز و دخالتهاي بي شرمانه آمريکاييان در کار کشورهاي ديگر، به ياد آوردم که انتخاب رژيم جنايت کار اسلامي هم، در همين مکان انجام شده و تک، تک اين افراد در سيه روزي هم وطنان ما نقش داشتند. بايد به آنان مي گفتم که ما مردم ساده و معمولي کشورهاي ثروتمند دنيا، نقش واقعي آنان را مي دانيم و بالا تر از آن، اينکه دوست و دشمن مان را مي شناسيم و از نيرنگهاي کشورهاي متجاوز به خوبي آگاهيم، نه هرگز آنها را مي بخشيم و نه کارهاشان را فراموش مي کنيم. نه دوستشان داريم و نه مايليم که در کارمان دخالت و ثروت ملي ما را به يغما برند. تصرف عراق به دست آمريکاييان درس بزرگي به مردم همه کشورهايي داد که ديکتاتوري در آنجا حاکم است. اگر نمي خواهند کشورشان به دست يکمشت اجنبي ويران شود، ثروت ملي آنها را ديگران صاحب شوند، اشياء عتيقه و يادگار هاي بي نظير باستاني پدرانشان، سر از موزه هاي آمريکا، انگليس و ديگر کشورهاي سود جو به در آورد و قسمتي از فرهنگ چندين هزار ساله شان را از دست بدهند، اگر نمي خواهند اجنبي در خانه آنها لانه و به آنان اهانت کند، هزاران کشته و زخمي و معلول از آنها بر جاي گذارد، خود با بهايي به مراتب کمتر، تکليف حکومت گران خود کامه را روشن مي کنند. مردم کشور من هم شاهد همه جنايتهايي که به نام آزاد سازي در عراق انجام شد، هستند. پس درس خواهند گرفت و به آمريکايي ها نياز ندارند. من بايد همه اين مسايل را به نمايندگان سناي آمريکا بگويم و گر نه گمان خواهند کرد که همه ايرانيان شرافتمند و وطن پرست منتظرند که آنها بروند و برايشان آزادي و دمکراسي هديه برند! بايد به اينها بگويم که شکنجه و کشته شدن هزاران زن و مرد ايراني را همين ها باعث شدند. بايد بدانند که مردم ما مي دانند که آنها هم مانند بعضي از کشورهاي اروپايي، در تمام جنايات رژيم خميني شريکند. بايد حرف بزنم هر چند کوتاه و مختصر، افسوس که زبانم را نمي دانند و گر نه اين مصرع کوتاه، تمام حرف مرا یکجا مي رساند. "مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان!" فکر کردم مهم نيست ترجمه اش را به فرانسه مي گويم. دستم را بلند کردم و اجازه صحبت گرفتم و رو به نماينده کنگره که به سئوالات همه پاسخ مي داد و سخن همه به طرف او بود و تقريبا نزديک به من نشسته بود، کردم و با لحني محکم و اعتراض آميز گفتم «نام من "آزاده ایرانی" است و ايراني هستم. يکي از شکنجه شدگان رژيم جمهوري اسلامي، همان رژيمي که با حمايت و دخالت آمريکا در کشور من سر کار آمد، همان رژيمي که با پشتيباني آمريکا بسياري از فرزندان ايران را به خاک و خون کشيد. در اين چند روزه با هر يک از اين شکنجه شده گان که صحبت کردم، دست آمريکا را به وضوح پشت تمام شکنجه ها و ديکتاتور ها ي شکنجه گرشان، ديدم. ما به کمک شما آمريکاييان نياز نداريم پس آزارمان نکنيد. خواهش مي کنم، خواهش مي کنم ما را راحت بگذاريد.» دستم را به دور تا دور اطاق، به سوي همه شکنجه شدگان چرخاندم و سپس ادامه دادم «هيچ کدام از ما، به شما نياز نداريم، ما را آزار نکنيد، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم ما را راحت بگذاريد. همين و ديگر هيچ.» سپس با خشم بر روي صندلي قرار گرفتم. حاضران با کف زدنهاشان مرا تاييد کردند و چهار نفر ديگر که بعد از من نوبت حرف زدن گرفتند يکصدا آمريکا را مصبب بسياري از مشکلاتشان معرفي و جو اطاق را از سردي و نمايشي که در حال اجرا بود، به جوي جدي و واقعي مبدل ساختند و هر کدام گوشه کوچکي از شرارتهاي اين کشور را بر ملا و کمي از بار مسئوليت کاستند. اما بشنويد از "نماينده کنگره" حيرت زده اما بسيار خونسرد، کمي خود را جمع و جور کرد و با آرامشي کاملا ساختگي، رو به من، گفت «با از هم پاشيده شدن "اتحاد جماهير شوروي"، آمريکا تبديل به بزرگترين قدرت جهان شده است و اين نقش، مسئوليت بسيار سنگيني براي ما دارد.» و در جايي ديگر گفتند « آمريکا در برابر دنيا مسئول نيست، مسئوليت آمريکا اينست که در انتخاب يارانش بيشتر دقت به خرج دهد...» ايشان در همان چند لحظه بارها و بارها کلمه "مسئوليت" آمريکا را به کار بردند و من متاسفانه نه آنروز و نه امروز، در نيافتم بالاخره آمريکا در برابر دنيا مسئول هست يا نيست. آگر هست چگونه و از طرف چه کسي انتخاب شده و به غير از تامين منافع سرمايه داران بزرگ آمريكايي مسئوليت ديگرش در دنيا چيست؟ اما سکوت کردم، زيرا نياز مند پاسخي از طرف ايشان نبودم بلکه بر عکس انتظار داشتم تا از آن جمع شکنجه شده پوزش بخواهند که به خاطر تامين منافع آمريکاييان آنهمه شکنجه ديده بودند و از طرف ديگر به ما قول بدهند که از اين پس سعي خواهند کرد با کمک باقي دولتمردان آمريکايي سياست ديگري در پيش گيرند و از نفرت مردم دنيا نسبت به کشور و مردمشان بکاهند. پس از خروج از اطاق هم فکران به نزدم آمدند و هر يک به نوعي از من قدر داني و شجاعتم را ستودند. جنيفر يک زن وکيل آمريکايي، که در بين جمع به خاطر شکايت از سازمان سياي آمريکا به دادگاه اين کشور، در رابطه با مرگ همسر ژورناليستش به دست اين سازمان، از احترام فوق العاده اي برخوردار بود، به نزدم آمد و با فشار شانه ام گفت «عالي بود، بهتر از اين نمي شد» "سيمين..." (که اميدوارم از دست آيت هاي خدا، جان سالم بدر برده باشد)در حالي که زير بغل مرا گرفته بود و در حياط يک وجبي زندان اوين، زير باران قدم مي زديم، رو به من کرد و به طور بسيار جدي گفت «مادر … وقت آن رسيده که زندان را به هر بهايي که شده ترک کنيد.» يادت باشد مرده ات براي هيچکس به جز رژيم خميني که يک دشمن واقعي را از دست مي دهد، سودي نخواهد داشت. برعکس، زنده ات مي تواند اگر بخواهي، مفيد باشد.» ۱۰ اوت ٢۰۰۴ |