«TASSC international »

  

"کانون مبارزه با شکنجه دفتر واشينگتن" از من براي بيست و يکم ماه ژوئن امسال جهت شرکت در کنفرانس سالانه خود، دعوت کرده و زماني را در اختيارم گذاشته بود تا راجع به شکنجه خود و شکنجه در جمهوري اسلامي حرف بزنم.
با پذيرفتن شرکت در اين کنفرانس، تصميم گرفتم تا از شکنجه هايي که در مدت اقامتم در زندان رژيم جمهوري اسلامي ايران انجام مي شد پرده بردارم، از پاهاي شکنجه و وصله شده، زنان و مردان آزادي خواه ايراني سخن برانم، از علي نوزده ساله پسر مادر مشهدي، که با داشتن گلوله اي در ران و خونريزي شديد، به زير شکنجه اش برده بودند و چند ساعت بعد از دستگيري در زير شکنجه جان باخت، از نوشين، که شب قبل از اعدام با فرزند دو ساله اش ديدار و نگران آينده او بود که از آن پس چگونه بدون پدر و مادر زندگي خواهد کرد؟ از جواد مدني که در زير شکنجه بعد از تحمل سيصد ضربه کابل، بين مرگ و زندگي به سر مي برد، و آيت الله خونخواري که بر بالاي سر او مي گفت زياد هم نخورده که به اين روز افتاده، از چگونه گذراندن ماهها زندانيش در سلول انفرادي گوهر دشت و سپس تيربارانش در اوين در سن چهل سالگي، از هاجر و شکنجه هاي بي رحمانه اي که طي دو سال و اندي در اوين تحمل کرده بود و به اين هم آيت الله ها راضي نشده بودند و به دستور "حجت الاسلام والمسلمين آقاي مبشري رييس دادگاه انقلاب اسلامي تهران" به سيصد ضربه کابل، قبل از تيرباران شدن محکومش کردند، از آسيه که در اثر شکنجه پاسداران اسلام همه موهاي سرش سفيد شده بود و در شهريور شصت و هفت، در سن بيست و پنج سالگي او را به جوخه اعدام سپردند، از خودم که به خاطر شکجه هاي وحشيانه "آيت هاي خدا" در روي زمين پنج بار دست به خودکشي زده و سوزني را در قلب خويش فرو کردم و از زندگي همراه با ترس و لرز امروزم که هر لحظه اش با خطر مرگ مي گذرد، از رضوان که باتني سياه به مانند ذغال از فرط شکنجه خود را در حمام اوين حلق آويز کرد. مي خواستم از ايستادن در صف بگويم! صف هاي طويل بچه هاي تازه دستگير شده در راهرو جلو اطاق هاي بازجويي در اوين! صف هاي انتظار براي شکنجه شدن! از احساساتمان در آن لحظات! از... و از هزاران زن و مرد آزادانديشي که در راه آزادي و سربلندي ميهن، به دست "پاسداران امام زمان" شکنجه و به خاک و خون کشيده شدند، از رنج پدران و داغ مادران ايراني سخن برانم. اما اين برنامه به گونه ديگري رقم خورد به گونه اي که انتظارش را نداشتم.
اين گزارش را مي خواستم در کتابي که در دست نوشتن دارم بگنجانم اما به خواست يکي از دوستان هم فکرم آن را در اختيار ايشان خواهم گذاشت تا هر چه زودتر اين تجربه را با شما هموطنان تقسيم کنيم.

زمان کنفرانس از دوشنبه بيست و يکم تا يکشنبه بيست و هفتم برنامه ريزي شده بود. به گونه اي که هر روز از ساعت هفت و نيم بامداد در سالن دفتر " TASSC " شروع مي شد و تا پاسي از شب ادامه مي يافت. صبحانه، نهار و شام را هم در همان مکان مي خورديم و شبها براي استراحت به خوابگاه دانشجويان دانشگاه کاتوليک واشنگتن" که به همين منظور آماده شده بود بر مي گشتيم و به استراحت مي پرداختيم. البته من هر شب پس از شام به خوابگاه بر مي گشتم زيرا شوربختانه خستگي و فشار کار روزانه به سلامت من اجازه بيشتري نمي داد تا از نتايج و تجربه همه برنامه ها بتوانم استفاده کنم.

با زمان دست و دل بازانه اي که در اختيارم بود به قدر کافي ديدم، شنيدم، سخن گفتم و تجربه اندوختم.

روز دوشنبه بيست و يکم ژوئن تمام وقت ماشينها و کارکنان کانون، بين راه فرودگاه و خوابگاه، جهت ورود و اسکان دادن شرکت کنندگان، در رفت و آمد بودند و کنفرانس بر گذار نشد، اما بامداد سه شنبه پس از خوردن صبحانه، همه در سالن بزرگ دفتر، گرداگرد يکديگر نشستيم و به معرفي خود پرداختيم. نزديک به پنجاه نفر که هر کدام از کشورهاي مختلفي از جمله آرژانتين، تاهيتي، فيليپين، عراق کامرون، کنگو، ايرلند، ايران، سودان، اتيوپي، رواندا، کنيا، گواتمالا، مکزيک، السالوادور، شيلي، اوگاندا، گينه، اريتره، زيمبابوه و آمريکا "لس آنجلس و از ايالتي ديگر" مي آمدند، حضور داشتند.

از اين جمعيت حدود ده نفر شان از آمريکاي جنوبي و بيست نفر از آفريقا، باقي شرکت کنندگان از کشورهاي ديگر بودند.

با چهره هاي جديدي آشنا مي شدم، که بيشتر از نصف آنها بالاي چهل سال داشتند و کمترينشان دختري از رواندا که بيست و يکساله بود. طفلک هنوز از شکنجه و زجرهايي که بر او رفته بود، زير شوک به سر مي برد.
در شانزده سالگي جلو چشمش پدر، مادر، برادر و تنها خواهرش را به طور وحشيانه اي کشته و هم زمان پنج نفري به او تجاوز کرده بودند به گونه ای که بي هوش شده بوده.
هنگامي که ماجراي زندگيش را براي ديگران مي گفت، از شدت گريه و اندوه، پوست قهوه اي رنگ شادابش به زردي گراييده بود و آنچنان آشفته و دگرگون شده بود که به اجبار از گفتن بازش داشتند تا در فرصتي ديگر باقي ماجرا را برايمان باز گوید.

مسن ترين هم زني از آرژانتين بود، حدود شصت و پنج ساله يا کمي بيشتر که در جواني زنداني و شکنجه بسيار شده، او هم بارها دسته جمعي مورد تجاوز قرار گرفته بود که حاصل آن فرزندي سي پنج، شش ساله، که همراه و در کنار او بود.

به جز آن زن، سه زن ديگر نيز بودند که از آمريکاي جنوبي مي آمدند و هر سه تن به همراه فرزندان نا خواسته حاصل تجاوز در زندان آمده بودند. فرزندان نو جوان اينان در زمان شنيدن شرح حال مادران و اشکهاي مظلومانه شان، (اشکهايي که نشان از ناتواني در برابر ستم ديکتاتور و لبالب خشم و عصيان بود) آنچنان با مهر و دلسوزي، به مادران مي نگريستند که تا آن لحظه هرگز در عمرم چنين تابلو هاي زيبا و نفيسي را از مهر و حق شناسي، نه ديده بودم و نه در خيال، قادر بودم آنرا ترسيم کنم. اگر يکبار از نداشتن هنر نقاشي در زندگي رنج برده ام، در همان لحظات بود.

جوانان مکزيکي، السالوادري، شيليايي و غيره که از شکنجه خود به دست شکنجه گران آمريکايي در زندانهاي کشورشان خبر مي دادند و ديگري که از تاهيتي آمده بود، از جنايات فرانسويان حکايت مي کرد، روانپزشکي از شکنجه اش به دست هم وطنان آرژانتيني و زن سي و شش هفت ساله آمريکايي که از شکنجه و بي هوشي خود در زندان گواتمالا به خاطر تجاوز گروهي که نسبت به او شده بود، حرف مي زد.

آري هر يک به نوعي شرح شکنجه هاي ددمنشانه خويش را ترسيم مي کردند و عجبا که پشت همه اين دستگيري و شکنجه ها به وضوح دخالت آمريکا را مي ديدي. اما عجيب تر اينکه اين افراد راجع به شکنجه گر اصلي سخني به ميان نمي آوردند و در اين مورد بحث زيادي نمي شد.
تو گويي هيچ کس جرات اين را به خود نمي داد تا از شيطان بزرگ، حامي تمام ديکتاتوري هاي دنيا و مصبب همه شوربختي ها، حرفي به ميان آورد. شايد هم ملاحظه صاحب خانه را مي کردند و يا از ترس گوانتاناما!

اما من کسي نبودم که بتوانم در اين مورد سکوت کنم و نقش آمريکا را در سيه روزي کشورم دست کم بگيرم و بتوانم از گناه آنان چشم بپوشم. پس، از ايران و از جناياتي که در کشورم با دخالت و همکاري سازمان سيا و دولت آمريکا انجام شده بود گفتم.

آري، گفتم که چگونه سازمان سيا در سالهاي ۱۹٥٣... جنبش ملي گرايي مردم ايران در حمايت از دکتر محمد مصدق، چهره مردمي که بيشتر ايرانيان از اقشار وطبقات مختلف با محبت و احترام بي نهايتي به او مي نگريستند را به خاک و خون کشيد و چگونه رهبر جنبش را که نخست وزير کشور و سرگرم ملي کردن نفت ايران بود از سر راه برداشتند.. زماني که دولت ايالات متحده تصميم گرفت حکومت قانوني مصدق را سرنگون کند ، ابتدا چهره رسانه اي او را مورد حمله قرار داد و از او به طور مدام به عنوان يک ديکتاتور نام برد و مصدق را به ديکتاتوري محکوم کرد. اما هرگز گزارشي از نقض حقوق بشر توسط شاه، منتشر نکرد، با اينکه در همان هنگام، رژيم شاه توسط سازمان عفو بين الملل به عنوان يکي از بدترين نقض کنندگان حقوق بشر در جهان شناخته شده بود.


 به هر حال آمريکا و بريتانيا طي توافقي بر آن شدند که مصدق بايد برود. آنگاه با يک کودتاي طرح ريزي شده توسط سازمان جاسوسي سياي آمريکا، رژيم پارلماني و قانوني مصدق را سرنگون کردند و شاه را دوباره بر سر قدرت آوردند. يکي از نتايج و پيامدهاي کودتا آن بود که شرکتهاي نفتي آمريکا ۴۰ درصد ذخاير نفتي ايران را مالک شدند. که قسمتي از منابع نفتي و اصلي انرژي جهان بود که توسط آمريکا اشغال شد. شاه در قدرت ماند و آمريکا حمايت مستمر و دائمي خود را از او تا سال ۱٩٧٩ زماني که برايشان سود آور بود، ادامه داد و آنگاه که احساس کردند شاه ديگر قادر نيست بيشتر از آن منافعشان را تامين کند، براي از سر راه برداشتنش، با ملايان همدست شدند و آنها را که بويي از تمدن و فرهنگ ايراني نبرده بودند به جاي او به تخت سلطنت نشاندند و شما همه شاهد بوديد که چگونه رژيم خميني، با حمايت آمريکاييان، هزاران فرزند آزاده و ميهن پرست ايراني را زير نامهاي طاغوتي و طرفدار سلطنت، ضد اسلام و انقلاب، کمونيست و منافق و غيره در ميادين و زندانهاي ايران، به خاک و خون کشيد.

برايشان گفتم چگونه آمريکا براي آزمايش اسلحه هاي مرگبارش و بالا بردن اقتصاد کشور سيري ناپذيرش، به مدت هشت سال در جنگي نابرابر جوانان ايراني و عراقي را به مسلخ فرستاد و خود از اين راه انبارهاي اسلحه را به گرانترين قيمتي، بر سر جوانان دو کشور خالي کرد.
اين همه، تنها شامل کشور من ميشود. از کشورهاي شما و ديگر جاهاي دنيا و امروزشان را در عراق و افغانستان حرفي به ميان نمي آورم.

برايشان گفتم که چگونه رژيم ضد انساني و منافق خميني، با يک دست، دست آمريکاييان را مي فشرد و با دست ديگرش بي شرمانه، دخترکان سيزده چهارده ساله زنداني را پس از شکنجه هاي بسيار، در پرچم آمريکا مي پيچيد و بدن نازکشان را با مسلسلهاي ساخت همان آمريکا، سوراخ، سوراخ مي کرد.

به اينجا که رسيدم زني از هموطنان، از بين جمعيت بلند شد و دست در گردن يک خانم آمريکايي که از روز اول تا آخر کنفرانس همراه، هم دل و در کنار ما بود انداخت و گفت «ما، آمريکاييان را دوست داريم و اگر راجع به آنها...» نگذاشتم سخنش پايان گيرد، با صداي بلند گفتم بله همه ما که در اينجا گرد آمده ايم مردم عادي آمريکا را دوست داريم چون از دنياي اطرافشان بي خبرند، به جز زبان مادري هم زبان ديگري نمي دانند که از دنياي خارج از کشورشان با خبر شوند. شايد هم در بي خبري نگهشان داشته اند؟ (اگر چه به نظر من بسياريشان خود مايلند بي خبر بمانند!) ما به سياستهاي دولتمردان آمريکا انتقاد مي کنيم و با اين گفته ها اميدواريم مردم آمريکا در انتخاب نمايندگان خويش، با شناخت بيشتري تصميم بگيرند و فقط به بهبود وضع خود و کشورشان نينديشند، مشکلات و شکنجه هاي ديگران را نيز ببينند و بدانند زندگي بهترشان به خاطر تجاوز نمايندگان انتخابي آنها به کشورهاي ديگر و شوربختي مردماني ديگر است.

اين حرف را دو سال قبل نيز، در جايي ديگر به يک خانم فرانسوي گفته بودم. داشت برايم از وضع نابسامان اقتصادي در کشورش حرف مي زد و از دولت گله مي کرد که بايد بيشتر از اين به اقتصاد مردم بينديشد. به او گفتم : اگر بداني قسمتي از درآمد فرانسه به خاطر حمايتش از ديکتاتورهاي کشورهاي ديگر است، چه مي کني، آيا باز هم بيشتر طلب خواهي کرد يا همين را هم که داري به راحتي از گلويت پايين نخواهد رفت؟

آيا مي داني کشور تو و ديگر کشورهاي اروپايي براي چه از رژيم جمهوري اسلامي که نه تنها به حقوق بشر احترام نمي گذارد بلکه در موارد بي شماري آنرا نقض مي کند، حمايت مي کنند؟
مي داني چرا دولتهاي اروپايي چشمانشان را بر سنگسار، قصاص، دست و پا بريدنها، اعدام هاي خياباني، دستگيري و شکنجه دانشجويان، نويسندگان، وکلا، روزنامه نگار ان و آزادگان ايراني بسته اند؟
مي داني چرا و به پشتوانه چه کساني جمهوري اسلامي به سازمانهاي بين المللي نظير "عفو بين الملل" کميسيون حقوق بشر سازمان ملل" "ديده بان حقوق بشر" "گاليندوپل و کاپيتورن" خبرنگاران بدون مرز و... اجازه بازديد از ايران، زندانها و خانواده هاي آنان را نمي دهد؟

مي داني که فرانسه بارها به بهانه منافع ملي، تروريست ها يي که به جنايت و آدم کشي در خاک فرانسه و يا کشورهاي همسايه آن متهم بوده اند را، به مقامات جمهوري اسلامي تحويل داده ؟
تو فکر مي کني ما ايرانيان تحويل اين تروريستها را به جمهوري اسلامي، توسط دولت فرانسه و خدمتهاي ارزنده فرانسه نسبت به تروريسم دولتي ايران را فراموش خواهيم کرد؟

مي داني وزير کشور تو، آقاي "دومينيک دو ويلپن" در سفر اخيرش به ايران، در اوج سرکوب آزاديخواهان و تعطيل مطبوعات، به مقامات جمهوري اسلامي بخاطر "بهبود وضع حقوق بشر" در ايران، تبريک گفته است؟
به اينهم بسنده نکرده و در يک کنفرانس مطبوعاتي که در تهران برگزار شده، با کمال پررويي جلو دوربين خبرنگاران ایرانی و خارجی، منکر آنهمه جنايت رژيم ايران مي شود و با خوشحالي از گفتگوهاي سازنده اي که با رئيس جمهور، رئيس مجمع تشخيص مصلحت و وزير خارجه ايران، به خاطر بهبود وضعيت حقوق بشر داشته، سخن رانده است. تازه هيچ يک از خبرنگاران، حتي آزاديخواهان فرانسوي هم کلامي از اين همه وقاهت وزير خارجه کشورشان، به زبان نياوردند و نمي آورند.

آيا آقاي دو ويلپن وزير خارجه فرانسه از وضع اسفناک حقوق بشر در ايران بي اطلاع بوده يا آن که به خاطر داد و ستد های پنهاني با رژيم جمهوري اسلامي و به خاطر گرمي بازار اقتصاد خودشان است که از ديکتاتوري اسلامي پشتیبانی مي کند و با يکمشت آخوند شکنجه گر و خونخوار بر سر يک ميز مي نشيند و با آنها دست در يک کاسه مي کند و اين جنين همراه با خودکامگان اسلامی، حقوق بشر را در کشور من قرباني مطامع خويش مي کند؟

اگر چه مقصر اوليه در اين کشورها خود ما مردميم که در اثر بي خردي و نا آگاهي، زبوني و ترس، ترس از دست دادن ماديات، کمبود شجاعت و جوانمردي، همگام و همراه نبودن با يکديگر، فقط به خويش انديشيدن، شناخت نداشتن از آزادي و دمکراسي، نشناختن و کم داشتن افراد دل سوز و آگاه، حمايت نکردن از همان تعداد اندک آزادي خواهان و مبارزان راستين کشور... هم به شماها سود مي دهيم و هم بي خرد تر از خودمان را به نمايندگي در کشور بر مي گزينيم. در يک کلام از ماست که بر ماست، و به خاطر اين همه، شايسته همينيم که داريم.

به اين جا که رسيده بودم، خانم فرانسوي، چشم هايش پر از اشک شده بود و من نياز بيشتري براي روشنگري و شکنجه او نداشتم.

آري در جمع بالا و در کنفرانس ضد شکنجه، کساني بودند که گفته هايم را تاييد و با مهر و لبخند، حمايتم مي کردند و کساني هم بودند که با شنيدن اين واقعيت ها ابرو در هم مي کشيدند و با خشم نگاهم مي کردند. البته من نه تحت تاثير دسته اول قرار مي گرفتم و نه نگاههاي قهر آميز دسته دوم، متزلزلم مي کرد.

يکي ديگر از برنامه هايي که ما را در جريانش گذاشته بودند ديدار اعضاي کنگره واشينگتن و ديدار شخص "جرج بوش" رئيس جمهور آمريکا بود. دومين روز ورودمان گفتند ايشان نمي تواند بيايد. از "جان کري" کانديداي رياست جمهوري امسال از حزب دمکرات، خواستيم او هم نپذيرفته و به جاي آنها قرار شده آقاي سناتور "دنيس کوچينيک" عضو حقوق بشر کنگره و کانديداي امسال رياست جمهوري آمريکا از حزب دمکرات ما را بپذيرد.
روز موعود، ساعت نه و نيم بامداد چهارشنبه ٢۳ ژوئن، نزديک به پنجاه نفر، هم زمان وارد مجلس سناي آمريکا شديم. از همان لحظه اول پيدا بود که ما به آنجا خوش نيامده بوديم. از همان ابتداي ورودمان نه تنها استقبالي از ما صورت نگرفت که نگهبانان با حالتي بسيار سرد و خشن با ما رفتار کردند. دقايقي در راهرو پايين ما را نگاه داشتند سپس به راهرو بالا جلو اطاق "٢٢٥٥"

که قرار بود سناتورها را در آنجا ملاقات کنيم، هدايت شديم. خرد و کلان، پير و جوان بيش از نيم ساعت در راهرو منتظر نوبت مانديم تا بالاخره ما را به داخل اطاق هدايت کردند و بدون هيچ آماده گي قبلي دو، سه رديف ديگر به صندلي هاي اطاق، با حضور ما در آنجا، اضافه کردند و پس از حدود يکربع ساعت، کانديداي رياست جمهوري آمريکا آقاي سناتور "دنيس کوچينيک" به اتفاق سه تن ديگر از اعضاي کنگره به نامهاي "ونسن لاکوپينو" دوگلاس جانسون" و (يک نفر ديگر که به علت دوري از او نتوانستم نامش را ببينم و همو بود که به سئوالهاي همه جواب مي داد و من در اينجا فقط با نام نماينده کنگره از او نام خواهم برد) هر سه نفرشان در قسمت حقوق بشر و کمک به شکنجه شدگان کار مي کردند! وارد اطاق شدند و پشت صندلي هاي خويش جلوس فرمودند. (همه آنها داراي سايتهاي اينترنتي هستند و در صورت تمايل، مي توانيد از اين طريق اطلاعات بيشتري از آنها کسب کنيد.)
قبل از همه آقاي دنيس کوچينيک با کاغذي در دست، شروع به خواندن متني دو دقيقه اي کردند و آنقدر با عجله و تند متنشان را خواندند که صداي مترجم فرانسوي زبان را از وراي گوشي مي شنيدم که با درمانده گي مرتب مي گفت نمي شود ترجمه کرد، نمي شود، تند حرف مي زند، مترجم ديگرمان هم کمتر از اولي غافلگير نشده بود و هر دو ی آنها در کمال ناتواني دستهاي خود را تکان مي دادند که متن کانديداي رياست جمهوري تمام شد و بلافاصله اطاق را ترک فرمودند.

تعداد زيادي از کساني که زبانشان فرانسه و اسپانيايي بود، تنها سلام و خداحافظي اين آقا را فهميدند و شايد هم نه
. پس از ايشان دو نفر ديگر حرفهايي در رابطه با عراق، شکنجه و حقوق بشر ايراد کردند و آنگاه نوبت به سخنراني پنج تن از شکنجه شده گان، دو خانم و سه آقا رسيد که هر يک گزارشي چند دقيقه اي از وضع خود و خواسته هايي که داشتند را، براي اعضاي کنگره بيان کنند. به اين خاطر اعضاي کنگره جاي خود را به آن پنج نفر سپردند و خود در صندلي هاي جلو و در کنار ديگران قرار گرفتند و تصميم بر اين شد تا پس از شنيدن گزارش شکنجه شدگان، اگر کس يا کساني از بين جمعيت، سئوالي از آنها داشتند، مطرح کنند.

پس از پايان گفتار آن پنج تن، تعدادي از بين جمعيت، با گرفتن اجازه، مطالبشان را مطرح کردند اما در گفتار تمامي آنها نوعي رو دربايستي و شرم وجود داشت. شرم از اينکه راجع به شکنجه هايي که از طرف سياستهاي سود جويانه آمريکا به آنها و به مردم سراسر دنيا مي شود، حرفي به ميان آورند. عملا مي ديدم کساني که آنهمه از سياستهاي آمريکاييان رنج و شکنجه ديده بودند، مطالبشان را محترمانه و مصلحت گرايانه لاي زرورق به پيشگاه نمايندگان حقوق بشر کنگره تقديم مي کردند. فراموش کرده بودند که در آمريکا و در يکي از کشورهاي آزاد دنيا، بر سر آزادي و دمکراسي، که در کشورهاي خودشان توسط دخالتهاي همين آمريکاييان از ميان رفته، حرف مي زنند و از نمايندگان خقوق بشر مي خواهند تا به کمک آنها بر خيزند و از شکنجه بيشتر مردم بي گناه، جلو گيري کنند.

گويي فراموش کرده بودند آنها جزو نخبگان و از روشنفکران کشورهاي خود هستند و مسئوليتي بزرگ بر دوش و حالا که امکان بلند کردن صدايشان وجود دارد، پس استفاده کنند. مثلا خانم کرد عراقي در سخنان خود اشاره اي هم به بمباران شيميايي ژانويه ۹۱، توسط صدام حسين که هزاران قرباني کرد بر جاي گذاشت، داشت. بدون محکوم کردن آمريکا که بمب هاي شيميايي را در اختيار صدام نهاده بود!

عصر آنروز زماني که به او اعتراض کردم چرا نگفتي مردم کرد عراق، توسط بمبهاي مرحمتي آمريکا به قتل رسيدند؟ در پاسخم گفت «خودشان مي دانند، نيازي نيست ما به آنها بگوييم.» به او گفتم: معلوم است که خودشان مي دانند، تو هم بايد مي گفتي تا بدانند مردم هم، مي دانند. با ناراحتي ادامه داد «آنها مي دانند که مردم، مي دانند» در پاسخش گفتم :مردمي که مي دانند بايد حرف بزنند و گر نه اينها خيال مي کنند تمام مردم دنيا مانند خود آنها زود باورند و درست مثل خودشان سرهاشان را به زير برف فرو برده اند تا نفهمند در دنياي اطرافشان چه مي گذرد.

ناگهان يکي از هم وطنان، از ميان جمعيت دست بلند کرد و گفت مي دانيد که در کشور من آزادي وجود ندارد و حقوق بشر محترم شمرده نمي شود، بسياري از نويسندگان، روزنامه نگاران، دانشجويان و دگر انديشان در بندند و رژيم حتي از کشتن آنان دريغ نمي کند. به من بگوييد شما چه کمک و برنامه اي براي رهايي کشور من از دست ملایان داريد؟
از شنيدن اين حرف ها، ناگهان احساس کردم دنيا به دور سرم چرخيد، سپس از درون منفجر شدم، از خود پرسيدم آيا اين افراد وضع اسفناک عراق و جنايتهاي آمريکا و بهره وري شرکت هاي خصوصي آمريکا و بسياري از کشورهاي ديگر را در عراق نمي بينند؟
آيا به راستي باور کرده اند که آمريکا آزادي و دموکراسي به عراق برده است؟ مي خواستم فرياد برآورم و از همه افراد شرکت کننده بخواهم تا براي هموطن ساده دل من توضيح دهند که به جز اروپا، در سالهاي جنگ جهاني دوم، آمريکا براي نجات چه کشوري بدون چشمداشت، کمکي کرده؟ گذشته از آن در هر زمان ممکن چه منتها که بر سراروپا نگذاشته. مي خواستم از خود نماينده کنگره خواهش کنم تا براي هموطن ساده دل من توضيح دهد که بيش از نيم قرن است آمريکاييان به جز جنگ و ويراني و سيه روزي براي مردم جهان نبرده اند و در عوض ثروتشان را به عناوين مختلف چپاول کرده اند.

مي خواستم فرياد بر آورم هموطن اينها به خاطر منافع پليدشان سالانه صدها هزار انسان بي گناه را در سراسر دنيا به خاک و خون مي کشند بدون اينکه ککشان بگزد. تو چگونه از اين نقض کنندگان حقوق بشر در دنيا، مي خواهي به تو و کشور تو، کمک کنند؟ اين آنها بودند که از ضعف و نا آگاهي مردم ما سوء استفاده کردند و با کمک کشورهاي اروپايي، جهت استفاده هر چه بيشترشان، رژيم واپسگراي اسلامي را که بويي از حقوق بشر نبرده، به کشور ما تحميل کردند. اين آنها بودند که ... ديوانه شده بودم، من که تمام آن برنامه را نمايشي بيش نمي ديدم و تصميم به حرف زدن نداشتم اما با ديدن مجلس سناي آمريکا و نمايندگان انتخابي مردم آن کشور، تجاوز و دخالتهاي بي شرمانه آمريکاييان در کار کشورهاي ديگر، به ياد آوردم که انتخاب رژيم جنايت کار اسلامي هم، در همين مکان انجام شده و تک، تک اين افراد در سيه روزي هم وطنان ما نقش داشتند.

بايد به آنان مي گفتم که ما مردم ساده و معمولي کشورهاي ثروتمند دنيا، نقش واقعي آنان را مي دانيم و بالا تر از آن، اينکه دوست و دشمن مان را مي شناسيم و از نيرنگهاي کشورهاي متجاوز به خوبي آگاهيم، نه هرگز آنها را مي بخشيم و نه کارهاشان را فراموش مي کنيم. نه دوستشان داريم و نه مايليم که در کارمان دخالت و ثروت ملي ما را به يغما برند.
پس به عنوان يک انسان آزاده بايد به آنان مي گفتم به «کمکتان نيازي نيست، شرتان را از سرمان کم کنيند.
بايد به آنها مي گفتم حق ندارند در کار کشور من دخالت کنند. اگر ما با رژيم اسلامي مشکل داريم به خودمان مربوط است، مردم ما اگر دلشان مي خواهد رژيم را سرنگون کنند يا با همين وضع زندگي کنند، تنها به خودشان بستگي دارد، درست است که هموطنان من امروز با سکوت و پشتيباني نکردن از فرزندان آزاده ايرانی، زندگي تلخي براي خود درست کرده اند و يا گروههاي سياسي و اليت ما به جاي اينکه مشت بر دهان حاکمان بي خرد کشورمان بزنند، مدام با يکديگر در ستيزند و به جز حرف، نمي زنند و کاري انجام نمي دهند، شايد به قول بعضي ها، درست باشد که مردم ما بي غيرت شده اند، ولی هر چه هست به خودشان مربوط مي شود نه به بيگانگان چپاولگر.

تصرف عراق به دست آمريکاييان درس بزرگي به مردم همه کشورهايي داد که ديکتاتوري در آنجا حاکم است. اگر نمي خواهند کشورشان به دست يکمشت اجنبي ويران شود، ثروت ملي آنها را ديگران صاحب شوند، اشياء عتيقه و يادگار هاي بي نظير باستاني پدرانشان، سر از موزه هاي آمريکا، انگليس و ديگر کشورهاي سود جو به در آورد و قسمتي از فرهنگ چندين هزار ساله شان را از دست بدهند، اگر نمي خواهند اجنبي در خانه آنها لانه و به آنان اهانت کند، هزاران کشته و زخمي و معلول از آنها بر جاي گذارد، خود با بهايي به مراتب کمتر، تکليف حکومت گران خود کامه را روشن مي کنند. مردم کشور من هم شاهد همه جنايتهايي که به نام آزاد سازي در عراق انجام شد، هستند. پس درس خواهند گرفت و به آمريکايي ها نياز ندارند.

من بايد همه اين مسايل را به نمايندگان سناي آمريکا بگويم و گر نه گمان خواهند کرد که همه ايرانيان شرافتمند و وطن پرست منتظرند که آنها بروند و برايشان آزادي و دمکراسي هديه برند! بايد به اينها بگويم که شکنجه و کشته شدن هزاران زن و مرد ايراني را همين ها باعث شدند. بايد بدانند که مردم ما مي دانند که آنها هم مانند بعضي از کشورهاي اروپايي، در تمام جنايات رژيم خميني شريکند. بايد حرف بزنم هر چند کوتاه و مختصر، افسوس که زبانم را نمي دانند و گر نه اين مصرع کوتاه، تمام حرف مرا یکجا مي رساند. "مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان!" فکر کردم مهم نيست ترجمه اش را به فرانسه مي گويم.

دستم را بلند کردم و اجازه صحبت گرفتم و رو به نماينده کنگره که به سئوالات همه پاسخ مي داد و سخن همه به طرف او بود و تقريبا نزديک به من نشسته بود، کردم و با لحني محکم و اعتراض آميز گفتم «نام من "آزاده ایرانی" است و ايراني هستم. يکي از شکنجه شدگان رژيم جمهوري اسلامي، همان رژيمي که با حمايت و دخالت آمريکا در کشور من سر کار آمد، همان رژيمي که با پشتيباني آمريکا بسياري از فرزندان ايران را به خاک و خون کشيد. در اين چند روزه با هر يک از اين شکنجه شده گان که صحبت کردم، دست آمريکا را به وضوح پشت تمام شکنجه ها و ديکتاتور ها ي شکنجه گرشان، ديدم. ما به کمک شما آمريکاييان نياز نداريم پس آزارمان نکنيد. خواهش مي کنم، خواهش مي کنم ما را راحت بگذاريد.» دستم را به دور تا دور اطاق، به سوي همه شکنجه شدگان چرخاندم و سپس ادامه دادم «هيچ کدام از ما، به شما نياز نداريم، ما را آزار نکنيد، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم ما را راحت بگذاريد. همين و ديگر هيچ.» سپس با خشم بر روي صندلي قرار گرفتم.

حاضران با کف زدنهاشان مرا تاييد کردند و چهار نفر ديگر که بعد از من نوبت حرف زدن گرفتند يکصدا آمريکا را مصبب بسياري از مشکلاتشان معرفي و جو اطاق را از سردي و نمايشي که در حال اجرا بود، به جوي جدي و واقعي مبدل ساختند و هر کدام گوشه کوچکي از شرارتهاي اين کشور را بر ملا و کمي از بار مسئوليت کاستند.

اما بشنويد از "نماينده کنگره" حيرت زده اما بسيار خونسرد، کمي خود را جمع و جور کرد و با آرامشي کاملا ساختگي، رو به من، گفت «با از هم پاشيده شدن "اتحاد جماهير شوروي"، آمريکا تبديل به بزرگترين قدرت جهان شده است و اين نقش، مسئوليت بسيار سنگيني براي ما دارد.» و در جايي ديگر گفتند « آمريکا در برابر دنيا مسئول نيست، مسئوليت آمريکا اينست که در انتخاب يارانش بيشتر دقت به خرج دهد...»

ايشان در همان چند لحظه بارها و بارها کلمه "مسئوليت" آمريکا را به کار بردند و من متاسفانه نه آنروز و نه امروز، در نيافتم بالاخره آمريکا در برابر دنيا مسئول هست يا نيست. آگر هست چگونه و از طرف چه کسي انتخاب شده و به غير از تامين منافع سرمايه داران بزرگ آمريكايي مسئوليت ديگرش در دنيا چيست؟ اما سکوت کردم، زيرا نياز مند پاسخي از طرف ايشان نبودم بلکه بر عکس انتظار داشتم تا از آن جمع شکنجه شده پوزش بخواهند که به خاطر تامين منافع آمريکاييان آنهمه شکنجه ديده بودند و از طرف ديگر به ما قول بدهند که از اين پس سعي خواهند کرد با کمک باقي دولتمردان آمريکايي سياست ديگري در پيش گيرند و از نفرت مردم دنيا نسبت به کشور و مردمشان بکاهند.

پس از خروج از اطاق هم فکران به نزدم آمدند و هر يک به نوعي از من قدر داني و شجاعتم را ستودند. جنيفر يک زن وکيل آمريکايي، که در بين جمع به خاطر شکايت از سازمان سياي آمريکا به دادگاه اين کشور، در رابطه با مرگ همسر ژورناليستش به دست اين سازمان، از احترام فوق العاده اي برخوردار بود، به نزدم آمد و با فشار شانه ام گفت «عالي بود، بهتر از اين نمي شد»
خانمي فرانسه زبان مرا در آغوش کشيد و گفت «وجود تو براي اينجا لازم بود، تو وظيفه اي بالا تر از وظايف دنيوي بر عهده داشتي که براي انجامش به اينجا آمده بودي، خوشحالم که آنرا به نحو احسن به انجام رساندي، اي کاش زود تر از اين حرف زده بودي و در ديگران روحيه شجاعت به وجود آورده بودي اما حالا هم بد نشد چهار نفر پس از تو وقت داشتند تا دردي که بر دلشان سنگيني مي کرد را به زبان آوردند. براوو، بر تو و بر قدرت فکري تو.»
او حرف مي زد و من ديگر حرفهايش را نمي شنيدم زيرا به اوين سفر کرده بودم و به ياد آن روز باراني و گفته سيمين... افتادم

"سيمين..." (که اميدوارم از دست آيت هاي خدا، جان سالم بدر برده باشد)در حالي که زير بغل مرا گرفته بود و در حياط يک وجبي زندان اوين، زير باران قدم مي زديم، رو به من کرد و به طور بسيار جدي گفت «مادر … وقت آن رسيده که زندان را به هر بهايي که شده ترک کنيد.»
به هر بهايي؟
«آره، زيرا ماندن بيشترتان در اينجا فاجعه است. يادتان باشد ورودتان به زندان، براي بچه ها، به اندازه اين باران براي زمينهاي خشک و تشنه، مفيد و موثر بود اما اگر خداي ناکرده با اين وضع و حالي که داريد در اينجا بميريد، بيشتر بچه ها خواهند بريد!»
او در مورد من بسيار مي دانست، زيرا جزو اندک کساني بود که صد در صد قابل اعتماد و طرف مشورت من بودند. او دومين نفري بود بعد از "هاجر" که مي گفت «براي آزاديت از زندان و زنده ماندنت هر چقدر پول که آيت الله ها خواستند بپرداز و برو و هر چه زودتر هم ايران را ترک کن، زيرا تو قادري پيام آزادي خواهانه زندانيان را به دنيا برساني و به آنها بگويي در زندانهاي "جمهوري اسلامي" به نام خدا شکنجه و با هر ضربه کابلي که بر تن مجروح انساني درمانده فرود مي آورند "الله" را و "محمد" پيامبر او را به شهادت مي طلبند.
با نام او رگبار مسلسلهاي آمريکايي را بر تن شکنجه شده شان مي بندند و با نام همو به دار آويزانشان مي کنند و باز با نام او، تنهاي مجروحشان را در خيابانها و کوچه هاي شهرهاي بزرگ و کوچک ايران در برابر چشم هزاران انسان ديگر با جرثقيل بالا مي برند و صداي ميهن پرستانه شان را در گلو خفه مي کنند.
تو مي تواني صداي کودکان بي گناهي که همواره شاهد شکنجه مادران خويشند را به گوش ديگران برساني و به آنها بگويي که چگونه پاهاي باند پيچي شده مادرانشان را به بغل مي گيرند و نوازش مي کنند.
تومي تواني از آذر پنج ساله تا نويد چهارساله، از چشمه شير خواره، سحر و بهاره از سيما کوپول تامهدي و ياور، از مهستي و نسرين، محمود و از بچه هاييکه در اوين پا به دنيا مي گذارند و... برايشان بگويي، که چگونه اين کودکان بي پناه اسلام را به خطر انداخته و پاسداران آن را به مرز جنون رسانيده اند که به اتهام منافق و کمونيست و کافر بايد همراه مادران اسير خود، جور زندان را تحمل کنند و به جاي آغوش خانواده در زندان هاي عدل اسلامي روزگار بگذرانند.
تو مي تواني...تو مي تواني...
تو مي تواني از اين پس جلو زبانت را بگيري و به بازجويان وانمود کني که حق با آنهاست و کار تو، ناآگاهانه در جهت مخالفت با اسلام بوده! وگر نه با همين تن عليل تا چند وقت ديگر روي همين تپه ها ترا به جوخه اعدام خواهند سپرد.

يادت باشد مرده ات براي هيچکس به جز رژيم خميني که يک دشمن واقعي را از دست مي دهد، سودي نخواهد داشت. برعکس، زنده ات مي تواند اگر بخواهي، مفيد باشد.»
و امروز شادم که توانستم گوشه بسيار کوچکي از وظيفه بزرگم را به انجام رسانم.

۱۰ اوت ٢۰۰۴