"پاسداران اسلام"

 

در حاليکه کهنه آلوده به مدفوع را در دهانم فرو کرده بودند، آنقدر کابل بر کف پاهايم زدند که بعد مجبور به دياليز من در بهداری اوين شدند

چند شب پيش يکی از تلويزيون های لوس آنجلس با من مصاحبه ای در رابطه با کتاب جديدم "فريب خوردگان قرآن" ترتيب دادند که در آن تنی چند از هم میهنان ايراني, هم زمان با تلفن، پرسش های خود و چگونگی تهيه اين کتاب را با من در ميان نهادند.
در بين اين هموطنان، گفته های دو تن، يک خانم و يک آقا، از زندانيان سابق رژيم"مردان خدا" که با گريه ورنجی ژرف توام بود مرا سخت دگرگون کرد. به همين مناسبت دوست دارم شما هموطنان آگاهم را در جريان اين مصاحبه و پرسش . پاسخ ها قرار دهم.

خانمی آمدند روی خط و گفتند حرفهای خانم ايرانی مرا به ياد دوران زندان و شکنجه هاييکه به نام اسلام و خدا بر من و ديگر هم بندانم روا داشتند انداخت. ايشان با گريه ای جان سوز افزودند «مرا در چهارده سالگی و در عنفوان نو جوانی به زندان انداختند و من آنچه را خانم ايرانی می گويند با گوشت و پوستم درک می کنم، امشب دوباره شکنجه های گذشته جلو چشمم ظاهر و مرا دگرگون و آشفته کرده است، من چهار سال از بهترين دوران نوجوانی "adolescence " خود را در زندان های رژيم اسلامی گذرانده ام، شکنجه شده و شکنجه شدگان بسياری را ديده ام و به همين جهت امروز جز روحی آسيب ديده و اعصابی در هم ريخته از من باقی نمانده است.»
گرداننده تلويزيون کانال یک "آقای شهرام همایون" که سردبير يکی از روزنامه های چاپ لوس آنجلس هم بودند، با ناباوری و تعجب بسيار و با صدايي پريشان پرسيدند در چهارده سالگی و چهار سال؟
گويي آن مرد نيک منش تا به آنروزحتی تصور اينرا هم نکرده بود که نه تنها انسانهايي هستند که می توانند همين دخترکان سيزده چهارده ساله را زندانی کنند بلکه بالا ترش را نيز کرده اند. او خبر نداشت که همين سيزده، چهارده سالگان را در سالهای شصت، درون پرچم آمريکا می پيچيدند و تير باران می کردند در حاليکه بسياری از همان نوجوانان بی گناه حتی يک دهم خاک کشورشان را نديده بودند و بعضی که از شهرستانها می آمدند، نخستين سفرشان را به "ام القرای اسلامی" تجربه می کردند، اما قاضيان شرع هم شرمی نداشتند که آنان را مزدوران آمريکا ندانند و به اين جرم حواله شان را به رگبار مسلسل های همان آمريکای جهانخوار ندهند!
آری او خبر نداشت بسياری از همين سيزده، چهارده سالگان در جلو جوخه اعدام در هنگام اصابت تير به بدن نازکشان فرياد می کردند"مامان"!
او "رويا"ی هفده ساله بند 3 اوين را نديده بود که سه سال و نيم از زندگيش را در اوين می گذرانيد و از فرط شکنجه به بيماری روانی مبتلا  شده بود به طوری که هر چند يکبار، با روی هم گذاشتن دو قابلمه ویک کاسه، می خواست از ديوارهای بلند زندان بالا برود و خود را به آنطرف ديوارها و سيمهای خاردار برساند و آزادی را تجربه کند.
اما پاسداران اسلام ناب "محمدی" ابايي نداشتند در زمان رای گيری همين نو جوان عقل باخته را به همراه ديگر زندانيانی که به خاطر آزادی و رهايي کشورمان از دست ملايان، به پا خاسته و به زندان افتاده بودند، جهت اهداف اسلامی شان و برای رای گرفتن به پای صندوقهای رايي که به همين منظور به اوين می آوردند ببرند و با چشمهای بی حيا و دريده همه را زير نظر بگيرند تا به طور اجبار و با کينه بسيار به حيواناتی که آنها انتخاب کرده بودند رای بدهند!! و عجيب اينکه همه ما می دانستيم اين وکلای تحميلی با آرا تقلبی روز بعد از پيروزی، اولين کارشان گذراندن قوانين ضد انسانی و ضد بشری است و اولين قربانيان آن خود ماها خواهيم بود.
آری! آقای شهرام همایون از بسياری چيزهای ديگر نيز، خبر نداشت.
چند لحظه بعد آقايي روی خط آمد که فقط توانست خود را رضا معرفی کند و بگويد از زندانيان سالهای شصت است که "گوهر دشت" "قزلحصار" همينطور اوين را تجربه کرده است اما متاسفانه هق، هق گريه های خرد کننده اش مانع از آن می شد که بتوان سخنانش را به درستی فهميد. اجرا کننده برنامه از من اجازه گرفت تا شماره مرا در اختيارش بگذارد و او بتواند در فرصتی ديگر با من تماس بگيرد.
چند ساعت بعد در حاليکه نتوانسته بود شب را به خواب رود با من تماس گرفت. به مدت يک ساعت و نيم از آمريکا با من حرف می زد و اشک می ريخت. صدايش مردی سی و هشت، چهل ساله را معرفی می کرد. سختانش آتشی در دل و جانم افکنده بود، با شنيدنش از خودم بدم آمده بود، زيرا بسياری از شکنجه هايی که بر او رفته بود را  نديده بودم.

از گاودانی و تابوتهای ايستاده اش که بارها و بارها بچه ها در زندان شرح آنرا به من داده بودند که چگونه مجبور بودند در داخل آن فقط بايستند زيرا جا به قدر نشستن و يا خوابيدن نداشته و پس از مدتی ايستادن، در اثر نرسيدن خون به مغزشان از حال و هوش می رفته اند. يا همان تابوتها را می خوابانيدند، که به جز خوابيدن ميسر نبوده، "حاج داوود رحمانی" پليد را که همه زنان و مردان آزاده زنداني او را می شناختند. همو که برای خرد کردن روحيه مقاوم آزادی خواهان، پاسداران اسلام را وادار به تجاوز به آن عزيزان می کرد و خود به کارگردانی و اداره اين صحنه می پرداخته. همو که با اين کارش  پسر دوست من "پرهام" نوزده ساله را به گلی پژمرده مبدل ساخته بود که وقتی در سال شصت، مادرش برای من اين داستان را تعريف می کرد، از هر چه اسلام و از هرچه مرد خدا بود بيزارم کرد.

همو که پشت آزادی خواهان و فرزندان شجاع ايران، از شنيدن نام کثيفش به لرزه در می آمد. زير هشت، تاريکی و کثافتهايش که بچه ها بارها و بارها از آن برايم گفته بودند، توالت هاي کثيفی که از آن برای تنبيه فرزندان ايرانی استفاده می کردند و آنها را روزها و شب های متوالی در آنجا نگاه می داشتند.
هرگز فراموش نمی کنم  روزی که پروين، زير هشت را برايم تعريف می کرد که بعد از شکنجه های وحشيانه و قرون وسطايي "پاسداران اسلام" با پاهای آش و لاش شده، او را به جلو يکی از اين توالت ها می برند و از او می خواهند داخل شود و زمانی که می گويد به توالت نياز ندارد او را به داخل هل می دهند و در را از پشت می بندند.
آری! او سه شبانه روز را در آن آبريزگاه آلوده و خيس که جايي برای نشستن و خوابيدن نداشته، می گذراند.
کارملايان ريايي را با "زهرا بخارايي" هجده ساله که در بند خود من بسر می برد و تير خلاص بر پيکر آزادی خواهان می نشانيد را به يادم آورد و فرياد نوزده سال قبل را.
آه، که چقدر نامردی آخوند!
دختری که از طايفه خود آنها بود(از طايفه آدمکشان) پاسداران اسلام آن دختر نگون بخت را با شکنجه و شستشوی مغزی وادار کرده بودند برای نجات از اعدام با آنها همکاری کند و در اين راه هرچه زهرای جوان از دستش بر آمده بود برای آنها انجام داده بود اما مردان خدا از او باز هم بيشتر طلب می کردند تا جايي که از او خواسته بودند، اگر در همکاری با آنان صادق است پس می تواند آخرين تير را بر پيکر همکاران و دوستان سابق خود بنشاند و بچه ها برايم گفتند آنقدر برادران بازجو او را به کارهای پست کشيده بودند که روزی زهرا در حضور جمعی گفته بوده «نمی دانم اين کار کی پايان ميابد، ديگر خسته شده ام و اينها هنوز باورم ندارند.»
اگر من در کتاب "فريب خوردگان قرآن" نامی از اين شنيده ها را نياورده ام، تنها به دليل آنست که خواسته ام تنها ديده ها و شنيده های خودم را به تاريخ بسپارم و شنيده های نا ديده را، به کسانی واگذار می کنم که خود شاهد آن بوده اند.
دوباره در اينجا از تمامی زندانيان و شکنجه ديده گان رژيم ضد ايرانی و متجاوز بر کشورمان، تقاضا می کنم برای بهتر شناختن "آيت الله" ها در روی زمين، برای آگاهی مردممان و مردمان خوب دنيا، برای ثبت در تاريخ کشورمان و آگاهی آيندگان، وظيفه داريد ديده ها و شنيده های خود را که تماما متفاوت و در جای جای گوناگون رخ داده است را به روی کاغذ بياوريد. حتی اگر فکر می کنيد توان نوشتن نداريد، آنها را بر روی نوار ضبط کنيد و به دست کسانی که توانايي ثبت آن را دارند بسپاريد.
بازهم تکرار می کنم، وظيفه داريد! در غير اين صورت وظيفه خود را نسبت به ايران و ايرانيان انجام نداده ايد و بر خود نيز ستم روا داشته ايد.
هنوز در افکار پريشان خويش غوطه ور بودم که صدای رضا دو مرتبه مرا به خود آورد. صدايي که حالا به ناله بيشتر شبيه بود تا سخن يک مرد توانا و مقاوم، که روزی به خاطر همان مقاومت هايش، بيشتر شکنجه اش می کردند. حالا از فرط خستگی و غم گريه می کرد گريه ای غم انگيز و بی امان. در همان حال از من پرسيد داستان "کوکلس کلان" ها را در زندان حتما می دانيد! پرسيدم چی؟ گفت کوکلس کلان! گفتم تا به امروز نشنيده بودم، برايم توضيح داد.
داستان رضا از زبان خود او شنيدن دارد.
بهمن   1360 بعد از شکنجه های بسيار مرا به بهداری اوين برای دياليز بردند، کمی که بهتر شدم به بند دو، طبقه پايين که به نام اطاق مسجد معروف بود، آوردند اطاقی به مساحت حدود 20 تا 25 متر مربع با يک پنجره، نه چندان بزرگ که رو به حياط باز می شد. در اين اطاق که بعد به اطاق اعدامی ها تغير نام داد، بين شصت تا هشتاد نفر زير بازجويي، شکنجه ديده با پاهای متورم و سياه به انتظار مرگ روزگار می گذراندند و هر روز بين شش تا هفت نفر از ما را برای اعدام می بردند. به اين شکل که به داخل اطاق می آمدند و نام تعدادی از ما را صدا می زدند و می بردند. همه ما در آن هنگام می دانستيم که اين آخرين ديداراست.
وه که چه نامردمی بود، چه آزادگانی را به جای حجله دامادی، کفن می پوشانيدند. چه سرمايه هايي از کشور و ملت می ربودند و عجب که اين وارسته گان و آزادمنشانی که به" حکومت الله" نه گفته بودند تمامی با پاهای آماس کرده و تنی خونين، اما سرافراز و بر پای به طرف جوخه های مرگ می رفتند. گاهی لبخند بر لب و زمانی لرزان و غم زده، که اين خود زندگی بود و آنها زندگی را همچون همه انسانهای طبيعی دوست داشتند و به خاطر همين به مبارزه عليه حاکمان جبار برخاسته بودند، برای "آزادی و زندگی بهتر" هرگز کسی نمی تواند تصور کند اين آخرين ديدارها چقدر وحشت برانگيز بود، شکنجه ای به مراتب بالا تر از شکنجه های جسمی برادران حزب الله.
در اين اطاق شکنجه ها، بطور وحشتناک و متفاوتی اعمال می شد. مثلا روزی سه بار در اين اطاق را باز می کردند و ما، اجازه رفتن به دستشويي داشتيم (چيزی که من هم در کتاب "فريب خوردگان قرآن" به آن اشاره کرده ام که چند سال بعد در همين اطاق برايم اتفاق افتاده بود) تصور کنيد زخميهای شکنجه ديده که بدون کمک ديگر ياران نمی توانستند راه بروند فقط ده ثانيه اجازه رفتن به دستشويي داشتند و کسانی بودند که به نفع اين آزادگان، از رفتن به توالت صرف نظر می کردند و گاهی تا نوبت بعد دچار ناراحتی می شدند و ما هرچه بر در می کوبيديم و فرياد می کشيديم که اضطراری داريم کسی در را نمی گشود و به همين سبب بسياری از ما دچار ناراحتی های روده و مثانه شده ايم.
يکی از پاسداران نايب مناب خدا بر روی زمين، به نام "رضا دره ای" در آن هوای سرد بهمن ماه ساعت دو، يا سه صبح در اطاق ما را باز می کرد و می گفت هواخوری داريد. همه ما بيمار، زخمی و شکنجه ديده، بايد از خواب بر می خاستيم و با لباس اندکی که داشتيم به حياط يخ زده اوين می رفتيم و در آن نيمه شبها با تنی سرما زده و روحی آسيب ديده، با قلبی مملو کينه از رياکاران مذهبی، به قدم زدن و لعن و نفرين بر متجاوزان کشورمان می پرداختيم.
حمام رفتن ما به گونه ای بود که کثيف می رفتيم و کثيف تر بر می گشتيم. هفته ای يکبار اجازه داشتيم دسته جمعی به اندازه ايکه حمام کوچک آنجا، گنجايش داشت، به حمام برويم. هر يک بين پنج تا شش دقيقه وقت برای شستشو داشتيم، با سه عدد حوله نسبتا کوچک و مندرس.
هر بار سه نفر از شستشو به خاطر هم بندان صرف نظر می کردند. اينها ماموريت داشتند حوله ها را بعد از استفاده هم زنجيران، فشار دهند و آبش را بگيرند و برای نفرات بعدی آماده کنند و اين در صورتی بود که خانوادهای ما مرتب از پاسداران می خواستند اگر ما به چيزی نياز داريم برايمان بياورند.

آيا باز هم، النظافت و من الاايمان؟

و اما ککلوس کلانها!

اينان توابانی بودند که به اجبار و يا به هزار دليل بی دليل ديگر مجبور به همکاری با پاسداران "نايب امام زمان" بودند و هر چند يکبار، بطور ناگهانی در اطاق بسته ما را باز می کردند و با فرياد از ما می خواستند تا پشت به ديوار بنشينيم. آنها با کشيدن کيسه سفيدی بر سر و دو سوراخ در قسمت چشمها، به شکار فرزندان پاک نهاد ايراني می آمدند. ما قادر به ديدن آنها نبوديم زيرا آنها مانند ارواح خبيث و سرگردان، کفنی سفيد بر سر کشيده بودند و از ورای حجاب اسلامی شان، به جز دو چشم ستمکار و ترسوی آنان، قابل ديدن نبود، در عوض ما، بيدفاع در برابر آنها بايد روی زمين می نشستيتم تا آنها بتوانند با معرفی و شناخت تعدادی از ما به جلادان، حکم قتل مان را مهر و ما را شکار درندگان خون آشام و رئيس بزرگشان زهاک زمان بنمايند و شوربختانه در برابر اينهمه خوش خدمتی و دنائت، به دريافت  يک مرسی ناقابل هم نايل نمی آمدند. (اگر چه همه ما آنها را به دليل ضعف و زبونی، به دليل بالا بودن شکنجه ها، به دليل گذشته و مسايل زندگی شخصی انسان ها،«مسايل پسيکولوژی»  به دليل پايين بودن روحيه و بالاتر از همه اين که هر کس به اندازه توانش می توانست مقاومت کند، آن ها را بخشيده ايم. اما، آيا، آنها خود می توانند خويش تن خويش را ببخشند؟ جای بحث فراوان دارد!  بدا به حالشان، دلم بر شور بختی و پريش روحی شان می سوزد و چشمم بر عذابی که تا پايان عمر از وجدان آسيب ديده خود می بينند می گريد و اين که لحظه يي از کابوسهای شبانه و رنج روزانه آسوده و در امان نيستند رنج می کشم.)

مرا در طول دو سال دوازده بار به زير شکنجه بردند، آنهم چه شکنجه هايي؟ مرا ببخشيد، زيرا از نظر روحی آمادگی ندارم در باره تک، تک آنها حرف بزنم فقط به شرح يکی از آنهمه می پردازم.
خواهرم! همين را بدانيد که امروز پس از گذشت بيست سال، بر جای، جای بدن من داغ درفش سربازان خمينی مانده است. خواهر خوبم فرهنگ عفت و حرمت يک ايرانی به من اجازه آنرا نمی دهد تا از آتش بی حيای سيگارشان بگويم که چگونه قسمتهايي از بدن و آلت تناسلی مرا می سوزاندند. چگونه برايتان از وحشيگری های شکنجه گرانم "ميثم، صابر، حميد" که همه آن نامها مستعار بودند می توانم بگويم؟ چگونه شعبه هفت اوين را که خودتان به خوبی آنرا می شناسيد برايتان تشريح کنم؟ نه به راستی در حال حاضر توانش را ندارم ونمی توانم شش سال و نيم زندان را در عرض چند ساعت برايتان باز گويم؟ اما مطمئن باشيد در آينده همه خاطراتم را به تاريخ خواهم سپرد.

شکنجه های قرون وسطايی ملايان به نام تعزير اسلامی
آن روز از روزهايي بود که دوباره تصميم به خرد کردن روحيه پاسداران اسلام گرفته بودم، هر چند می دانستم در برابرشان ناتوان ترا از يک کودک تازه پای هستم.
با وحشی گری و خشونت بيمارگونه ای مرا به تخت شکنجه بستند، از قبل تصميمم را گرفته بودم که در برابر کابلها خاموش بمانم و به آنها نشان دهم آنقدر به راهم، که همانا آزادی و دمکراسی برای کشورم هست، ايمان دارم که برای شادی آنها جهت غلبه بر من، فريادی از گلو بر نخواهم کشيد.
و تا سه، چهار کابل راساکت ماندم اما شدت درد در تک، تک سلولهای من آن چنان بيداد می کرد که بی اختيار شروع به فرياد کشيدن کردم. شدت فريادهای بعدی من از درد کشنده کابل، به حدی بود که صدای شوم نوحه خوان اسلامی را می پوشانيد. (آنها هميشه و برای شکنجه همه، قبل از شروع يکی از نوارهای آهنگران خواننده جنايتکاری، که با صدای شوم خود همه آزادی خواهان در بند را بارها و بارها شکنجه کرده، يا کودکان نو نهال ايرانی را در جنگ ايران و عراق به روی ميادين مين گذاری شده هدايت کرده است و يا صدای يکی ديگر از همین شوم صدايان "حزب الله" را بر روی ضبط می گذاشتند که صدای شکنجه شده را ديگران کمتر بشنوند و من هرگز سر در نياوردم اگر شکنجه همان تعزير اسلامی است و در قرآن آمده، چرا آن را از شنود ديگران مخفی می کردند و اگر در اسلام و قرآن نيست، چرا آنرا به زندانيان اعمال می کنند؟)
بهر حال با صدای فريادهای من يکی از جمع شکنجه گران از اطاق خارج شد و لحظاتی بعد با پارچه مچاله شده ای به اطاق باز گشت و در حاليکه ديگران به کابل زدن مشغول بودند او آن پارچه را در دهان من فرو کرد. داشتم خفه می شدم، نه می توانستم بوی وحشتناک مدفوع را تحمل کنم نه ضربات کابل را.
نمی دانم کدام يک از مادران شوربخت زندانی کهنه بچه اش را در آن حوالی عوض کرده بود و آن را به جا گذاشته بود؟ آيا شانس من بود؟ آيا دست برادران حزب الله در کاربود؟
آيا کسان ديگری هم اين شکنجه حيوانی "سربازان خمينی بت شکن" را تجربه کرده بودند و آيا اين کار هم اسلامی است و در قرآن نوشته شده؟ آيا کسی پيدا خواهد شد به اين سئوالات پاسخ گويد؟
خانم ايرانی! هنوز پس از بيست سال بوی مدفوع در دهان و درد کشنده کابل را بر پای های بيگناهم که به جز آزادی و مردم سالاری، برای خود و ديگران طالب نبودند را احساس می کنم.
پس از پايان گفتگو، رضا خسته و افسرده، من با مشت گره کرده، تصميم گرفتم اين داستان را برای شما هموطنان عزيزم بنويسم. نه از سر انتقام که من آزاده ام و انتقام در مکتب من جايي ندارد ولو به منظور گرفتن آن از ملايان ريا کار و نيرنگ باز.
همانطور که در يکی از نوشته هايم نوشته ام، حتی شکنجه گرانم را بخشيده ام و بنا را بر آن نهاده ام که در راه اعتقاداتشان، همان گونه که من، مرا شکنجه کرده اند. با فرق اين که من کسی را نيازرده ام و آنها شکنجه و آزار کرده اند و بخششم تنها به خاطر شناختی است که از وسوسه و شيطان صفتی ملا دارم که در طول تاريخ، از نادانی ديگران به نفع اميال شيطانی اش استفاده کرده و می کند.
نوشتم، برای آگاهی نسل جوان، تا بتوانند فردا و فرداهاشان را با تجربه از پدران و مادران، بهتر و مطمئن تر بسازند، تا ديگر بار مردان ريايي و واسطه های بين خدا و مردم نتوانند  آنها را بفريبند، تا آزادگان به واسطه، نياز نداشته باشند.

 

07 05 2001  سوئیس آزاده ایرانی