سخنی با روشنفکران آزاده

چندی پيش ازدوستی فرزانه دو جلد کتاب به عنوان هديه دريافت کردم به نام "کارنامه دکتر کورش آريا منش" (دکتر رضا مظلومان) يکی از استادان قديم دانشگاه نهران، که مقاله های آن روانشاد قبل از کشته شدنش به دست آخوندها، از روزنامه او "پيام ما آزادگان" به همت يکی از يارانش جمع آوری و به صورت کتاب در آمده است.

کتابها را با ولعی بسيار خواندم، زيرا تمام حرفهايی را که من در طول عمر بر دل داشتم، در آن گنجانده شده بود و آن دوست نازنين به همين سبب چنين کادو ارزنده ای را به من پيشکش کرده بود. دريغم آمد قسمتی از آن کتاب را در اين جا نقل نکنم.
در جلد اول آن، صفحه 278 نامه يي از "يزدگردسوم" به "عمر خطاب" چنين آمده بود « پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست تازيان، (اعراب) که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.
 
يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه يي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند. او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

 

يزدگرد سوم شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:

« به نام اهورا مزدا، آفريننده خرد و جان.
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان «تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.

شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است»

 

بايد اعتراف کنم، آنقدر تحت تاثير اين نوشته قرار گرفتم که مصمم به نوشتن اين درد دل گشتم، درد دلی که سالهاست نزد هر دوست آزاده يي از آن حرف زده ام، بارها و بارها با خود انديشيده ام که فرزندان "كورش بزرگ" چگونه مي توانند اين همه تجاوز به "حقوق بشر" را در کشورمان تحمل کنند؟
چرا تاريخ قبل از اسلام را در ميهن خود مطالعه نمي كنيم ؟ اصلاً چرا تاريخ لشكر كشي مسلمانان به كشورمان را نمي خوانيم ، تا پيغمبر و امامانمان را بهتر بشناسيم ؟ تا بفهميم با چه جناياتي در كشورمان در كشوري كه براي اولين بار در دنيا "حقوق بشر"به دستور" كورش" بزرگ نوشته و رعايت مي شد، که مردم در زندگي و انتخاب دين آزادي داشتند، موفق شدند فرهنگ ناداشته شان را که جز کشتار، چپاول، دروغ، تقيه، تذوير و فحشا نبود، با فرهنگ و تمدن چندين هزار ساله ایرانی ها عوض کنند. چگونه يکتا پرستی مان را به بت پرستی بدل کردند؟

مطمئنم اگر تاريخ ايرانيان قبل و بعد از اسلام را بخوانيم، از ايراني بودنمان شرم مي کنيم. و از همان روز از اسلام و مسلماني كناره خواهيم گرفت. مگر ممكن است ديني را مطالعه نكرده و با زور شمشير پذيرفت؟
امروز، روزكامپيوتر و كشف كرات ديگر، ما چگونه مي توانيم مذهبي كه پدرانمان در ١٤٠٠   سال قبل پذيرفته اند را بپذيريم وبه كار بريم؟

 

آخر چگونه ممکن است آدم بتواند کسی را به پيامبری بر گزيند که در سنگدلی و شهوترانی سرآمد بوده و در اين راه حتی آيه های نازل شده خويش را ناديده می انگاشته و بر خلاف گفته های خويش عمل می کرده است.
داستان هايش شنيدن دارد.

آيه 234 سوره 2 فرمان خدا که می گويد "با هيچ زنی نمی توان پيش از آنکه چهار ماه و ده روز از طلاق یا مرگ همسرش بگذرد، همبستر شد"

 "صفيه"دختر" حی بن اخطب" همسر « کتانه بن ربيع سردار خيبر» گنجدار معروف یهودی را در زیر شکنجه وادار ساخت تا محل گنجهای خود را اعتراف کند. سپس او را بدست سلمه سپرد تا سرش را برید. آنگاه صفیه را اسیر و به رسم زمان جاهلیت عرب، عبایش را بر روی او افکند و اين چنين صفيه را تصاحب کرد. و همان شب او را به بستر برد. چون صفیه از همخوابگی با محمد سرباز زد محمد لشکر خويش را دربیابان نگهداشت و بازور، با صفيه لبريز از کينه و ويران شده، به بستر رفت.و این همه در زمانی اتفاق افتاد که نه تنها چهار ماه و ده روز از مرگ کتانه نگذشته بود بلکه هنوز به خاک هم سپرده نشده بود.
منابع
قضاوت، عبد الرحمان(سنگر) صفحه ٩٨ ، ابن اسحق درتاریخ تبری برگهای ١٨٢٥ و ١٨٣٤- قرآن سوره چهل وهشتم (فتح)آیه ١٩ اشاره به جنگ خیبر- منتهی الآمال نوشته ثقت الاسلام حاج شیخ عباس قمی جلد یکم برگ ٨٣ - کتاب عایشه بعد از پیغمبر نوشته کورت فریشلر برگهای ٢٠٨ و ٢٦١  –دفتر پژوهش در زندگی علی نماد شیعه گری نوشته آله دالفک. بخش هشتم برگ ١٣٩ – تاریخ یعقوبی جلد یکم برگ ٤١٥ –کتاب هاشیه بر23 سال نوشته – س.س برگ ٢٠٠

 

برتیره بنی المصطلق (بره)دختر حارث بن ابی ضرار که پدرش رئیس آن قبیله بود. وی به اسارت ثابت بن قیس شماسی درآمد. همسر جوانش در جنگ کشته شده بود، ثابت فصد فروش اورا داشت که وی به محمد روی آورد تا وامی بگیرد و بهای خويش بپردازد و آزاد گردد و پس از بازگشت پدرش از سفر پول محمد را به او بر گرداند.
تا محمد او را دید، چنان شیفته زیبا يی او گردید که خود او را خريد و نام جویریه بر او نهاد. با وجود اینکه دراین سفر جنگی، عایشه همسر عزيز دردانه محمد او را همراهی میکرد او چنان شیفته زیبائی وسرگرم عشقبازی با بره شد که عایشه را ازیاد برد.

عایشه از این رویداد چنان خشمگین شد که در راه بازگشت به مدینه شبی را با صفوان، جوان 22 ساله عقبه دار قوای محمد دربیابان گذرانید و محمد چنان سرگرم عشق بازی با جويره بود که متوجه غيبت عایشه درقافله نشد. تنها زمانیکه به مدینه رسیدند او دریافت که عایشه گمشده. بعد از بالا گرفتن سر و صداها، محمد، علی را مامور پیداکردن عایشه و سپس سوره نور را نازل کرد.
این داستان هم زمانی اتفاق افتاد که همسر بره هنوز به خاک سپرده نشده بود.
منابع
دفتر زندگانی محمد  نوشته  محمدحسین هیکل ترجمه ابوالقاسم پاینده قسمت دوم برگهای٤٦٩- ٤٨١ – ٤٨٤ -  ٤٨٩  و برگ ٩٠
قرآن سوره نور آیه های ١٢ تا ١٨ – باز شناسی قرآن دکتر روشنگر برگ ٤٢  ابن اسحق سیرت الرسول  تفسیری از عبدالملک بن هشام برگ ٧٣٢
کتاب پیامبرنوشته زین العابدین رهنما برگهای ١٨٢ تا ١٩٥   – کتاب زنان پیغمبر نوشته عمادالدین اصفهانی  "عماد زاده" برگ ٣٠١
"حسنی القريظی" زنی بود که با محمد مخالف بود و يکبار هم به او ناسزا گفته و سنگی به سويش پرتاب کرده بود.

 پيامبر عاليقدر پس از فتح مکه، او را دستگير می کند و در برابر چشمان همه مردم دستور می دهد تا دست و پايش را يکی پس از ديگری ببرند و پس از رنجی نصفه روزه سرش را از بدن جدا سازند.

آيا می شود پذيرفت که پيامبری که می گويد فرستاده الله است و برای خوشبختی انسانها آمده است، بتواند در

 "جنگ بدر" همه چاههای آب را ويران کند تا کاروانيان از تشنگی در بيابان بميرند؟

و بدتر از همه اينکه ما انسانهای متمدن، چگونه راضی می شويم چنين افرادی را ارج نهاده، هر روز چندين بار رو به درگاه آنها، سعادت و سلامتمان را، التماس کنيم؟ (از کسانی که دشمن ترين برای ايرانيان بودند) همه ساله چندين بار بر مرگ تک تکشان بگرييم، برای زيارت بتشان "حجرالسود" همه ساله بخشی از ثروت وطنمان را، در حاليکه خود نيازمنديم، صرف وارثان آنان بنماييم؟

وای بر ما، عجب ملت دشمن نوازی هستيم! اصلا چرا برای مغول و اسکندر و ديگر متجاوزين به کشورمان مجالس ترحيم و عزا داری به پا نمی کنيم و برايشان اشک نمی ريزيم و دين آنها را نپذيرفته ايم؟

بارها و بارها فکر کرده ام اگر همه روشنفکران ما تعصب، مصلحت گرايي و هزار و... ديگر را کنار می گذاشتند و به دنبال ريشه بدبختی ايرانيان می رفتند مطمئنا سر چشمه همه گرفتاريها و بدبختی ها را در اسلام مي يافتند. امروز چندين روشنفکر ايرانپرست و دست از جان شسته و مسئوليت شناس، به دنبال يافتن راه حل هايی برای اين مشکل هستند و کتابها و رساله های فراوان به چاپ رسانده اند و شبانه روز در تلاش جهت بيدار کردن توده مردمند اما متاسفانه تعدادشان کم است و کار در اين راه، هم مشکل و طولانی است و هم فراوان.

آگاهانی نيز هستند که اين گرفتاری را می شناسند و در حل آن نيز می توانند مفيد باشند اما هر يک بنا به مصلحت، عافيت خويش را بر سعادت ديگران ترجيح داده و به کنجی خزيده اند و مردم ما همچنان گرفتار و سر در گم مانده اند.  بايد به اين دسته از روشنفکران بگويم، عزيزان! نسل جوان امروز از شعبده و نيرنگ دکانداران دين به عذاب آمده و در جستجوی هويت حقيقی و تاريخی خويش است، آنها در فردايي که خيلی هم دير نيست، شما را مورد سرزنش قرار خواهند داد که چرا از دانش آموختگان، دانشگاهيان و تحصيل کردگان خود باخته و جاهل ديروز که بدون اطلاع و شناخت از اسلام، رژيم اسلامی خمينی را تاييد و زنجير سر سپردگی آن تازی زاده را به گردن آويختند و به اغفال توده مردم پرداختند، عبرت نگرفتيد، به کنجی خزيديد وعافيت پيشه کرديد؟

مطمئن باشيد نسل امروز، مانند نسل من که روشنفکران و دانشگاهيان بی خرد و بی خبر و ناآگاه مان را که سرنوشت ملت و مملکت را تباه کردند و "مای" بی خرد تر، که امروز از سر نادانی آنها را بخشيده ايم، شما را به راحتی نخواهند بخشيد و شما را به بيمايگی و زبونی متهم خواهند کرد.

هم امروز به مسئوليت سنگينتان در برابر فرزندان ايران بينديشيد زيرا فردا برای شما دير خواهد بود.
پس به خاطر سر افرازی ايران و فرزندان ايران هم که شده دست از کم کاری و مصلت گرايي برداريد، به فرزندان خود و سعادت آينده آنها بينديشيد، و خود را به سلاح آگاهی مجهز کنيد و با شمع خردتان راه های کور و تاريک مذهب را برای مردم روشن نماييد. آخر چگونه می توانيد در سرزمين اجداد آريايي تان و تمدن چند هزار ساله خود، به عرب زادگان اجازه دهيد به نام "الله" شكنجه كنند، بدون محاکمه اعدام و اموالشان را چپاول و به حقوق انسانها تجاوز کنند. کشور را ويران و انسان های بي گناه را به جرم وطن پرستي و آزادي خواهي، به جرم عشق و مخالفت با متجاوزين "حقوق بشر" سنگسار، تير باران، يا به دار آويزان كنند؟ و اينگونه پا، جاي پاي نياكان بيابان گردشان بگذارند!

چگونه مي توانيد تحمل کنيد که اين چنين با تذوير و شستشوی مغزی، مردم را از خود بيگانه کنند که مادر يا پدري، فرزند و جگر گوشه اشان را به دشمن خون خوار براي اعدام معرفي كنند ، فقط به گناه ايراني بودن، به گناه وطن دوستی، به گناه مخالفت با دشمنان آب و خاكشان، به گناه انسان دوستي، و مخالفت با مذهبي كه پدران و مادران از سر ناداني و با زور شمشير، از دشمنانشان پذيرفته اند.
و کار ريا را به جايي برسانند که مردم بين "خداي" خون ريز، و زور گوي "تازيان" و "اهوراي مزداي" مهربان و نيكخواه آريايي، "الله اکبر" را برگزينند!
دوست روشنفکرم چگونه قادري چشم بر روی واقعيتها ببندي و نظاره گر باشي که در سرزمين" آريايي مان" فرزندان "يزدگرد" اين چنين به زبوني و خاري بيفتند، که به جاي كوبيدن مشت بر دهان عرب زادگان خونريز، كه خانه اشان را به "اشغال" و خون شان را "مباح" دانسته اند، از سربی خردی اين چنين بی انگاره گردند که چشم برجنايت های ملايان بندند و حتی با آنها سازش و همكاري كنند. دستشان را در خون هم میهنان بينند، ولی دم نزنند. و تو، توان خفتن داشته باشی و از سر عافيت طلبی ساکت بمانی و حتی در جاهايي از اسلام دفاع هم بکنی؟
واي بر ما، به كجا مي رويم ؟ چه مي كنيم ؟ كيستيم و از كجا آمده ايم ؟

گفتمش نقاش را، نقشي بكش از زندگي                                                       باقلم، نقش حبابي بر لب دريا كشيد.

سوگند به "آزادگي و شرفم" هرگز نفهميدم، براي دو روز عمر، چگونه مي شود اينهمه پستي و فرومايگي راتحمل کرد؟ چگونه مي شود اين همه، زبون و سود جو بود و باز چگونه مي توان اينهمه را، توجيه كرد؟
تصور كنيد، اگر ما، من، و شما و ديگر هم ميهنان، به جاي چند دستگي، به جاي بي تفاوتی، با شناخت بيشتر از دشمن، دستمان را در دست يكديگر مي گذاشتيم و جلو اين تازی زاده ها مي ايستاديم امروز كجا بوديم؟ ولي افسوس، افسوس كه ما با زود باوری و نا آگاهی مان از دين، "دشمن" را به تخت نشانيده و ارج مي نهيم، و "دانشمندان و فرزانه گان" خود را به دست دشمن غدار مي سپاريم تا گروه، گروه، آنان را به نام "خدا" و به نام "اسلام" به مسلخ برند و قرباني قدرت طلبي و اميال شيطاني خود كنند.

بر ما است، که با پشتيبانی از خردمندان فرزانه ای که امروز، با تلاش چشمگير و بی وقفه، جان بر کف نهاده و در راه آگاهی و روشنگری نسل امروز به پا خاسته اند، به پا خيزيم  و با تمام توش و توان خويش "در جعبه مارگيری" ملايان را بگشاييم و با مطالعه تمام کتب و مطالبی که طی هزارو چهارصد سال جعل کرده و مردم ما را با آن فريفته اند، مشتشان را باز و به شعبده بازی شان خاتمه دهيم.

 

م فرزانه 6,1,2002