«شوربختانه اینبار نیز پیش بینی من درست از آب بدر آمد و منشور 81 که از طرف گروهی به اصطلاح آزادی خواه، مبارز و میهن دوست در فوریه 2003 میلادی پیشنهاد شده بود. همان منشوری که همچون بسیاری از گفته ها و نوشته های ما ایرانی ها نه مفید بود و نه کارساز. سخنانی بود که همچون همیشه نوشتند و گفتند و برخاستند.
فوریه 2004»

چرا من منشور ٨١ را امضا کردم!

بزرگترين افتخار من اينست که در کشوری به دنيا آمده ام که پايه گذار منشور حقوق بشر است و همین امر سبب شد تا با صدايی رسا به تمام انسانهای آزاده اعلام کنم که منشور 81 را به خاطر نفرت از خشونت و به خاطر پراکندن مهر و شناخت عشق به فرزندان ايران امضا کردم.
به خاطر حکومت مردم بر مردم از طریق آرای عمومی.
به خاطر جدایی کامل دین از حکومت.
به خاطر آزادی عقیده و مذهب.
برای برابری کامل همه ایرانیان، همه آنهايی که در ايران، یا به دور ازایران زندگی می کنند
و در يک کلام به خاطر حقوق و آزادی های مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر. و اميدوارم اشتباه نکرده باشم.

آرزومندم که مفاد منشور بتواند گام کوچکی در راهی سخت پر پيچ و خم باشد. راهی که هرگز با خود خواهی و دو دستگی مقدور نيست، راهی که مهر و خردورزی می طلبد، نياز به نيرو و کار فراوان دارد. تک، تک ما برای همواری اين راه مسئوليم، راهی که بايد جوانان و نخبگان امروز، همراه با تجربه نسل من، نسل خسته و از پا افتاده ديروز و با کمک همه ايرانيان طی شود.

قبل از تصميم به امضای منشور، مدتی روی اين مسئله فکر می کردم که آيا در ايران امکان بر قراری دمکراسی وجود دارد؟ آيا در کشور من و با وجود شمار زیادی از هم میهنان ما که آزادي را تنها به اطاقهای خواب و آنهم نه عشق و محبت، که اميال و خواسته های غیرطبیعی می دانند و مردم سالاریشان دروغ، نیرنگ، تملق، اعتياد و فساد از هر نوع، تعريف می شود، مقدور خواهد بود راجع به حقوق انسانها به بحث نشست؟
در کشوری که نيم قرن خود مرا نيمه خواندند و مرا که از بند بيزارم، بند بر دست و پايم نهادند و آزاديم را به زنجير کشيدند. نه تنها جوابگوی هيچيک از خواسته های انسان دوستانه ام نبودند، که برای بستن دهانم، حکم اعدام در پرونده ام نگاشتند و مرا که همه عمر برای کسب آزادی و حقوق بشر، فرياد بر آورده بودم، (از ترس جان) مجبور به ترک يار و ديار کردند.گر چه من از پای ننشستم، از مشکل نهراسیدم و به امید سرنگونی رژیم اسلامی و رسیدن به آزادی و مردم سالاری از هیچ کوششی دریغ نورزیدم ولی شوربختانه روش ما ایرانیان ناامید کننده است و نیاز به تجدید نظر در رفتار، کردار و همچنین گفتارمان داریم.

در کشوری که آقايان آقايند و مادرانشان برده و زر خريد، در جاييکه زنان بدون اجازه همسرانشان حق رفتن به خانه پدر خويش را ندارند، در کشوری که زنان به عنوان همسر و شريک زندگی به حساب نمی آيند و بدتر از همه در کشوری که حتی بسياری از زنان با سواد و روشنفکر آن، خود را نصف يک انسان و ناقص عقل می دانند، در کشوری که مادران به دختران دلبند خويش سفارش می کنند مرد خدای کوچک زنست، در کشوری که آقايان قبل از ازدواج تقريبا همه مسائل سکسی را تجربه کرده اند و زنان بايد که باکره باشند و گر نه پدران و برادران شرافتمند آنان، به خاطر حفظ آبروی خانواده، آنها را به ديار عدم می فرستند و اين چنين لکه ننگ را از دامن پاک! خانواده می زدايد، جايی که امروز به جز خشونت و قهر، تجاوز و ستم، زبونی و ريا حکومت نمی کند.

در کشوری که سر سپردگان ولايت فقيه و شکنجه گران ديروز، لباس اصلاح طلبی پوشيده اند و دم از آزادی و مردم سالاری می زنند و به آزادی خواهی خويش باور دارند! جامه وارونه و سر در برف پوشانده اند.

 در کشوری که نفرت و خشونت همه گير شده و بسياری از مردم عادی و حتی با سواد ما، به راحتی حکم بريدن دست و پا، در آوردن چشم و گرفتن جان انسانها، داد سخن می دهند. در کشوری که مردم ناراضی و به جان آمده از بی عدالتی و ظلم رژيم حاکم، خود نيز عدل و داد را رعايت نمی کنند.

مردم زبونی که حق انتخاب نوشتن و خواندن، سخن گفتن و شنیدن، پوشش لباس، چه رنگی و چگونه پوشیدن، خوردن و آشامیدن، با که نشستن و بر خاستن، با چه کسی راه رفتن، چگونه موزیکی گوش دادن، با که سفر رفتن، کجا خوابیدن، با که عشق بازی کردن، چه کسی را به خانه مهمان کردن، به خانه چه کسی رفتن، و بسیاری کارهای عادی خود را هم ندارند، آنگاه از سر نادانی و بی غیرتی به هنگام اعدام جوانان و يا سنگسار کردن عشاق، در مراسم حضور پيدا می کنند و چه بسا با گفتن تکبير، کار شرم آور و غير انسانی رژيم را هم تاييد می کنند. از همه بدتر، گاهی فرزندان خردسال خويش را نيز به همراه می برند! آيا در چنين کشوری می شود از احترام به حقوق ديگران و دمکراسی خواهی دم زد؟

بيش از نيم قرن است که شاهد بی حرمتی زبانی و فيزيکی کودکان بسياری به نام زمزمه محبت و تربيت بوده و هستم. (کسانی که مهر را با ترکه می آموزند.) شاهد خشونت رانندگان تاکسی، خشونت روشنفکران، حتی برخورد فيزيکی بعضی از مردان با سواد و سياسی نسبت به همسر و فرزندانشان، در حاليکه فرياد وا آزاديشان گوش فلک را کر کرده است!
چه بسيار زنان و مردانی که عمر را در راه بدست آوردن آزادی سپری کرده اند اما نتوانسته اند خويشتن را از زندان و بندی که خود بر دست و پای نهاده اند، آزاد کنند.

در چنين کشوری و با چنين مردمانی، چگونه می شود از حقوق بشر و مهر به ديگران حرف زد؟
و بدتر از آنان، هموطنان خارج نشين ما هستند، که پس از سالها زندگی در کشورهای آزاد، دموکراسی را نياموخته اند و بدان خو نگرفته اند، با اينکه در فضايی به دور از خشونت به سر می برند، در کشورهايی که انسانها با مهر و گذشت حتی جنايتکاران را به جای اعدام، معالجه و دل بر آنها می سوزانند، آزادی را نشناخته و درک نکرده اند.
اکثر آنان از آزادی فقط نامی را می شناسند و دموکراسی را نيز جز برای خود و گروه هم فکر خويش به ديگری روا ندارند و مانند هر ديکتاتور ديگری عقيده دارند هرکس از آنها نيست، بر آنانست.

باور کنید گذشتشان را هرگز نديده ام بلکه اگر ديگری هم گذشت کند بر او خرده می گيرند. بارها به عناوين گوناکون و کلماتی نظير " مامور جمهوری اسلامی" به خود من خرده گرفته اند که گفته ام : من شکنجه گرانم را بخشيده ام زيرا ايشان درست به مانند من، آگاهانه و يا نا آگاهانه، در راه عقيده (بر طبق روايت کتاب آسمانی شان) مرا شکنجه کرده اند و من به دليل عصبانيتم از کار ضد بشری آنها، صلاحيت نواختن يک سيلی را هم بر صورتشان ندارم و به همين دليل آنان را به دست دادگاههای صالح مردمی خواهم سپرد تا بدون خشونت و کینه شخصی، در مورد آنان به قضاوت بنشينند و در صورت تشخيص دادگاه به مجازات برسند.

اين به ظاهر روشنفکران و گروههای سياسی که برای آزادی و رهايی خلقهايشان همواره در مبارزه اند و جان بر کف مدام با يکديگر در ستيزند! کمتر اتفاق می افتد در مورد افرادی که احيانا اشتباهی مرتکب شده اند ذره ای کوتاه بيايند. گويی اصلا کلمه عفو و بخشش از گناه ديگران، در کتاب لغتشان يافت نمی شود.
اینان به راستی دست پروردگان قرآنند و شاهنامه فردوسی و سخنان گهربار و مهر پرورآن را یا از یاد برده اند و یا با آن بیگانه اند. از بزرگمهرها شاید تنها نامی بدانند.

اتفاق و اتحادشان را با دشمنان رژيم اسلامی هم به ياد نمی آورم و در راهپيمايی ها شان حاضر نيستند در کنار گروه ديگری شعار بدهند حتی در زندان هم حاضر نبودند بر سر سفره مبارزان و سلحشوران آزادی خواه ديگر بنشينند، که من آنرا در کتاب فريب خوردگان قرآن به ثبت رسانده ام.
برای آگاهی بيشتر هموطنان و خوانندگان سطورم به دو مثال در زير اشاره می کنم تا بهتر به عمق نا اميديم از هموطنان روشنفکر، بویژه گروههای مبارز خارج از کشور واقف گرديد تا مبادا روی کمک ما خارج نشينان حساب باز کنيد که راهی به ترکستان است.

در شهر ژنو مرکز سازمان ملل متحد، در کنار ساختمان بزرگ و زيبای حقوق بشر  و عفو بين الملل، زير گوش دفتر نمايندگی جمهوری اسلامی، گاهی به مناسبتهای مختلف، در ميدان جلو سازمان ملل تظاهراتی بر عليه رژيم ايران بر پا میشود که معمولا بين چهار تا ده نفر بيشتر در اين تظاهرات شرکت نمی کنند. در چنين حال و هوايی اگر من گذری به اين شهر داشته باشم با نا اميدی و ياس از رفتن به ميان آنان خود داری و به رژيم خمينی حسادت کرده ام که دشمنانش همين هفت هشت نفرند، بعضی از اوقات می گويم اين تظاهرات برای ما ايرانيان در نزد سوئيسی ها و همينطور جلو سفارتی ها مايه خجالت است زيرا رژيم را در برابر خارجی ها سر بلند می کند که دشمنانش به تعداد انگشتهای دو دست هم نمی رسند و تازه هنگامی هم که تعداد شرکت کنندگان از شمار انگشتان دست تجاوز می کند آبرو ريزی بيشتر می شود.

همين يکی دو ماه قبل به مناسبت 18 تير و به حمايت از دانشجويان وطنمان در شهر ژنو در برابر سازمان ملل، تعدادی از هموطنان مبارز و مخالف جمهوری اسلامی! از همه شهرهای دور و نزديک سوئيس گرد آمده بودند. منهم با نيم ساعت تاخير خود را به جلو سازمان ملل رساندم و به جمع هشتاد،نود نفره تظاهر کنندگان پيوستم. آن روز قرار شده بود وابستگی حزبی را فراموش کنند و به صورت مستقل و جدای از حزب و دسته ای، شعار و خواستشان آزادی دانشجويان و همه زندانيان سياسی باشد. اما  هنوز يک ساعت از حضورشان نگذشته بود که شعارها دو گونه شد و دسته ای با شعار دسته ديگر به مخالفت برخاست که ناگهان به جان هم افتادند و دست به يقه شدند، و با فرياد و خشونت سبب شدند تعدادی از ایرانیان ساکنان ژنو از ترس آبرو ريزی نزد دوستان سوئيسی، فرار را بر قرار ترجيح دهند.

چندی پيش در شيکاگو نزديک به پنجاه نفر از زنان و مردان روشنفکر و سياسی دپش بالای چهل و پنجاه سال، که همه با تيترهای... برای انتخاب هيات امنای جديد خانه ايران، در سالن بزرگی، به دور هم گرد آمده بودند! بیشتر آنها نظرشان بر اين بود که يک نفر از اداره کنندگان قبلی این خانه توده ای است و بدون اينکه کسی به خود زحمت تحقیق در مورد این آقا بدهد وصحت و سقم مسئله را روشن کند، تصمیم گرفتند در جا او را محاکمه و محکوم کنند. آقای دکتر... پرخاش کنان از مسئول خانه ایران، خواستند خودش را معرفی کند و بگويد کیست و در آنجا به چکار آمده است، به گونه ای به او حالی کردند که او یک خائن است و برای رژیم کار می کند. ضمن اینکه گويا کار این آقا در گذشته رضایت بخش بوده. ديگری به طرفداری از فرد مورد نظر صدايش را بلند کرد که اگر قرار باشد افراد سالم هم مجبور به معرفی خود باشند و شما به آنها اعتماد نکنيد وای بر حال ما... سومی به تائيد اولی و چهارمی به تائيد دومی و بقیه به... بالاخره کار چنان بالا گرفت که سالن يک پارچه به فرياد آمد و دوستان دکتر و مهندس ما با خشونتی از نوع بالا و به بزرگی تيترهاشان بر سر مسئله کوچکی دست به يقه شدند و چنان به جان يکديگر افتادند و ناسزاهايی را نثار يکديگر می کردند که فکر نمی کنم حتی تربيت نديده گان و ... هم آن حرفها را بزبان بياورند و اگر از هم جدايشان نکرده بودند خدا می داند چه اتفاقی می افتاد. تازه پس از آتش بس متوجه شدم که چه کينه و خشونتی در وجود اين خانمها و آقايان روشن فکر زبانه می کشد و چگونه روزگار غربتشان را به جای نزديکی و مهر، به جای کمک به يکديگر و کاستن رنج جانکاه تبعید، به تباهی و دشمنی کشانده است.

پس از آن برای ديدار دوستی چند روزی را در کاليفرنیا گذراندم، هم میهنان با مهر و مهمان دوستی ذاتی که دارند هر يک در حد توان کاری کردند که به من خوش بگذرد، به هر خانه ای که دعوت شدم و به هر مکانی که ايرانی ها گرد هم آمده بودند قدم گذاشتم، به جز کينه و حسادت، به جز پنهان کاری و فخر فروشی به همه و به جز بی اعتمادی نسبت به دیگر دوستان نيافتم. به راحتی آب خوردن يکديگر را به جيره خواری رژيم ملايان متهم می کردند به سهولت با هم به مشاجره می پرداختند و مرتب به رژيم ايران فحش های آب کشيده و... می دادند. گويی همه آنها سياسی و مبارز از مادر به دنيا آمده بودند و حق طلبانه حق، حق می کردند، کسی هم نبود به آنها حالی کند که حقشان را تنها در ايران و از رژيم ملايان بايد بگيرند، آنهم نه به تنهايی که همراه با همين هموطنان گرفتار و بقول آنها جيره خوار رژيم. بارها در آن سفر از خود پرسيده ام اين رژيمی که آنها خود، او را منفور همه ایرانیان می دانند، چگونه می تواند اينهمه جيره خوار، طرفدار و خدمتگذار داشته باشد و بالاخره هم به جواب نرسيدم.

 دو سه هفته پس از آن برای کنفرانسی در دنور، راهی آن ديار شدم همان روز اول کنفرانس، پنج نفر از خانمهای روشنفکرمان که از جای، جای آمريکا برای شرکت در آن کنفرانس به آنجا آمده بودند با طرح مشکل زنان در ايران و اينکه به تازگی مردی همسر خود را در روز روشن جلو چشم فرزندانش به درخت انجير خانه بسته و او را آتش زده و حالا در آنجا آقايان همه روزه زنان خود را به سادگی آتش می زنند و هيچ کس هم نیست تا از آنان دفاع کند، به بحث نشسته بودند. من که معمولا در اين گونه مواقع سکوت را جايز نمی دانم، رو به آنها کرده و گفتم ببینید رژیم خمینی رسوا تر و بی آبرو تر از اينست که شما بخواهید به او تهمت هم بزنید و تمام نقایصی که در فرد فرد ما وجود دارد را به گردن او بیاندازید. این کار نوعی شانه از زیر بار مسئولیت خالی کردن است همه می دانیم که در تمام دنیا آدمهای زشت خو و شروری وجود دارند که با جنایاتشان جامعه را نا امن ومختل می کنند و تنها ویژه رژیم ملایان نمی شود تازه یادتان باشد این ملایان و جنایتکاران از کره دیگری که به کشور ما نیامده اند اینها ایرانیند و با من و شما در یک محله و در یک شهر بزرگ شده اند و بسیاریشان شاید فک و فامیل من و شمایند شاید حتی بعضی از این جنایتکاران همبازی زمان کودکی ما باشند...

هنوز آخرین کلمه از دهانم خارج نشده بود که هر پنج نفر با صدایی بلند و کلماتی رکیک مرا متهم به طرفداری از رژیم خمینی کردند. صداها آنچنان بالا رفت که من از ترس کتک خوردن فورا محل را ترک کردم و به یکی از اطاقهای خالی دانشگاه پناه بردم. آخر چند روز قبل از آن شنیده بودم در یک مغازه کتابفروشی ایرانی در شهر لوس آنجلس چند نفر از هموطنان که در یک فروشگاه کتاب حضور داشته اند، خانمی را به خاطر اینکه گفته بوده "شعبان جعفری هم باید بتواند آزادانه حرفهایش را بزند و شاید که خاطراتش برای نسلهای بعدی آموزنده باشد" به شدت کتک زده بودند و من نمی خواستم دومین زنی باشم که در آمریکا به خاطر دفاع از آزادی، مورد ضرب و جرح قرار گیرم.

ضمن اینکه سالها قبل از آن بارها و بارها به خاطر دفاع از آزادی و حقوق بشر به دست دشمنان ایران مورد اهانت و شکنحه قرار گرفته بودم و دیگر بار در فضایی آزاد و به دست دوستان آزادی خواه! کتک خوردن ننگ و غیر قابل تحمل بود. اگر چه همین گروه بسیاری از آزادگان را که در آن کنفرانس شرکت کرده بودند و حرفی غیر از خواست آن دسته گفتند، سکه یک پول کردند.

به همه این دلایل و هزاران دلیل دیگر من نسبت به پا گرفتن آزادی در میهنم زیاد خوشبین نیستم و مایلم در همین جا بگويم اميد من بيشتر به نيروهای جوان آزادی خواه داخل کشور است که با همه سانسور، فشار، و اشکالاتی که در آن جا وجود داشته و دارد، آنها بيشتر و بهتر از جوانی ما رشد اخلاقی داشته اند و نيازشان به آزادی باعث شده است تا بيشتر از ما آزادی را بشناسند.

اميدوارم هموطنان داخل کشور من، تنها به نيرو و پايمردی جوانان، خرد و تجربه همگانی، دست در دست يکديگر اعم از هر گروه و هر ايدئولوژی بگذارند و با کمک دلسوخته گانی همچون امير انتظام ها و فرهيختگانی که امروز با شجاعت کامل در جهت و خدمت مردمند، به شکلی که خود صلاح می دانند، شر "آیت های خدا" در روی زمین را از سر ملک و ملت کوتاه کنند تا اکثر ما خارج نشینان پر مدعا و کم کار و، پر گوی، مغرور و راضی از خود، که از همه انتظار داریم در برابرمان سر به سجده بسایند و ما را بستایند که به هر دلیل کشور را ترک کرده و خود را به عافیت رسانده ایم و جنسمان کمی خارجی شده است پس بنا بر این مرغوبتریم، بتوانیم از زحمت آنان سود بریم و به عافیت، ره ایران گیریم و با پر رویی تمام و بدون هیچ پوزشی از اشتباهات گذشته به نان و نوایی رسیم و در تبعید نمیریم.

می دانم که تمام خوانندگان سطورم را عصبانی کرده ام اما لحظه ای با وجدانهای پاک و آرام بیاندیشید و ببینید اگر خود شما از این گروه نیستید چه تعداد از هموطنان را می شناسید که چنینند؟ چند گروه سیاسی را می شناسید که در طول کار سیاسیشان اشتباه نکرده باشند؟ و چند نفر از این افراد را می شناسید که از مردم به خاطر اشتباهاتشان پوزش خواسته اند؟

ولی، چون نا امیدی کار کم خردان است و من به شدت از آن بیزارم، امیدوارانه فریاد می زنم که با تمام مشکلاتی که بر شمردم، به آزادی و خردورزی در کشورم ایمان دارم و مطمئنم جوانان امروز ایران، همچنین نسل های بعدی آزادی را خواهند شناخت، قدر خواهند دانست و زندگی شان را بر پایه های محکم آزادی و سر افرازی استوار خواهند ساخت، پس امیدوارانه و با آگاهی تمام از اینکه موفق نخواهیم شد  و با پررویی بیش از حد، منشور را امضا کردم.

به امید روزی که پیش بینیم اشتباه از آب درآید.

سوئیس سپتامبر 2003  آزاده ایرانی