كوير

برای سپاس از دوستی که انتظار دیدارش را نداشتم.

آري اي دوست!

غريبه ديروز!

و آشناي امروز!

امروز را عزيز خواهم داشت، چون بسياري از روزهاي ديگر!
روزهاييكه از زيبايي وصفاي آنها، حتي در بدترين لحظات عمر لذت برده ام!

قدر خواهم دانست، زيرا ره آورد قدمت محبت و دوستي بود. محبتي بي چشم داشت و انسانيتي زيبا، آبي خنك و گوارا، كه در كوير به دستم دادي، زمانيكه از عطش، لب مرگ را ميبوسيدم!

نام كوير را بردم، يادم به زادگاهم افتاد، آخر من از كوير مي آيم.

دشت كوير .

آن روزها، يادش به خير! هر گاه از كوير مي گذشتم و از لحظات طاقت فرساي آن شكوه مي كردم، جواب مي شنيدم «در كوير زندگي نيست، عشقي نمي رويد  نهالي به ثمر نمي نشيند، گلي بارور نمي گردد! در كوير جز نيش زهر آگين مارها و عقرب هاي جراًره، بر لبانت بوسه نمي زنند و با دوستي شان زهر به كامت نمي ريزند»

آري من از كوير مي آيم.

                                                   دشت كوير

بارها و بارها، از لوت گذشته ام، ساعتها در شن مانده ام، از تشنگي طاقت فرسا و گرماي كشنده اش تب كرده ام، اما هر بار مادر بزرگ در جواب شكوه هايم، گفته «جان دلم، تا چند ساعت ديگر خواهيم آسود، به آب و سايبان دست خواهيم يافت، و وحشت به پايان خواهد رسيد.
حق با او بود، حد اكثر پس از هفت، هشت ساعت، كوير را پشت سر مي گذاشتيم.

يادش به خير!

آري يادش به خير، زيرا امروز از كوير زندگي گله دارم!
كه به مراتب كوير لوت و كوير نمك و همه كويرهاي ديگر، در برابرش بهشت است!

آري بهشت.

خاصه امروز كه تا چشم كار مي كند، جهنم سوزاني است كه تازي زادگان برايمان تدارك ديده اند! جهنمي كه پيامبرشان وعده اش را، براي بعد از مرگ، داده بود، اما امروز چون آنها، به دروغ بودن اين وعده ها، پي برده اند و باز، به خاطر انتقام از فرزندان ايران زمين، جهنم را به قبل از مرگشان، كشانده اند!
در سرزمين آريايي ها، فرزندان يزدگرد به زبوني و خاري افتاده اند، و به جاي كوبيدن مشت بر دهان ياوه سرايان خونريز، كه خانه اشان را به اشغال و خونشان را مباح دانسته اند، براي عافيت طلبي، با آنها، سازش كرده، و همكاري مي كنند، دستشان را در خون هم میهنان مي بينند، اما آنها را به همسري بر مي گزينند و با آنها عمر مي گذرانند، نان به خون آغشته شان را مي خورند و بد تر از همه، اينكه، دوستان و آشنايان نزديك و دور دو طرف، به آنها تبريك مي گويند!
برايشان خوشبختي آرزو مي كنند! و نمي دانند، براي چه بخت بر گشتگان بي مقداري، چنين آرزويي را دارند!

واي بر ما!

به كجا مي رويم، چه مي كنيم؟ كيستيم و از كجا آمده ايم؟
افسوس كه امروز بايد از كشوري سخن گويم كه به خاطر بي انگاري ما به بتكده مشهورشده!
آري بتكده! و بايد امروز از بتكده  بگويم، از جائي كه مردمش، بت سازند و بتهاي ساخت خويش را چنان پرستش مي كنند كه انسان هاج و واج مي ماند.

بتهائي  كه زماني آدمهاي معمو لي مانند، من و شما بوده اند. رقت بارتر اينكه حتي در بين روشنفكران و كسانيكه تجربه هايي هم از اين رهگذر دارند، اين ايده خرافي وجود دارد!

نويسندگاني را مي بيني كه زبان و خامه شان دوگانه است، با خويش نيز رو راست نيستند، و آن چه را كه مي نويسند، خود نيز باور ندارند، و بدان عمل نمي كنند. اما از مردم مي خواهند كه آنها را به كار بندند، چراكه برايشان، مفيد تر است!

شاعراني كه به مصلحت روز شعر مي سرايند!

عشاقي كه خود خواهي را، با عشق عوضي مي گيرند و بند بر دست و پاي يكديگر مي گذارند!

فرزنداني كه جز به خويشتن، خويش، نمي انديشند و گاهي براي چند روز دنيا مادران و پدران سالخورده خود را از خانه هاي شخصي، خود آنها، بيرون مي اندازند!

همسراني كه به يكديگر، جز دروغ نمي گويند، به كار يكديگر جز ريا نمي كنند!

برادراني كه به خاطر چند دلار نا قابل خواهران خويش را به بيگانه مي فروشند!

خواهراني كه براي هوا و هوسهاي نفساني و زود گذرشان، زندگي و داشت و نداشت خواهران را فنا مي كنند!
دوستاني كه از پشت خنجر مي زنند و حتي حرمت دوستي را هم نگه نمي دارند!

مادراني كه فرزندان خويش را، براي لقمه ناني مي فروشند!

زنان و مردان وطن فروشي، كه به مام ميهن هم رحم نمي كنند و در روز روشن آنرا به دست اجنبي مي سپارند!
سر زميني كه در آن به جز، دروغ، تملق، خيانت، ريا و حماقت، نمي بيني!

و اين همه به خاطر وجود جهنمي رژيمي به نام، اسلام است!

 مردماني كه دشمن را به تخت نشانيده و ارج مي نهند، دانشمندان و فرزانه گان خود را به دست دشمن غدار مي سپارند تا گروه، گروه، آنان را جلو ديوارهاي الله اكبر و يا تپه هاي اوين به نام خدا و به نام  اسلام قرباني، قدرت طلبي و اميال شيطاني خود كنند!

سر زميني كه تا چشم كار مي كند، سراب است!

سراب است!
سراب!

آري اي دوست، دوست امروز و بيگانه ديروز، گفتني فراوان است، تو خود وطن و هم وطنان رابه خوبي مي شناسي و بيشتر از من با چهره اجتماعمان آشنايي، كوير وعقرب هاي جراره اش را دیده ای، با فرهنگ و آداب و رسوممان به خوبي آشنايي، و بهتر از هر كس ديگري حرفم و دردم را درك مي كني.
اما چيزي كه در مورد من نمي داني اينست كه چقدر خونين دل و پر دردم، هرگاه قلم به دست ميگيرم تا براي چيز كوچكي مانند امروز كه مي خواستم ترا سپاس گويم، مطلب به درازا مي كشد اصل موضوع فراموش و خامه به فرياد مي آيد، به طوري كه كنترل آن از دستم خارج و او ساعتها بر روي كاغذ مي دود و مرا ويران و ویرانتر ميكند!
پس سپاسم را بپذير، كه نيكي و نيكخواهيت، مهر و محبتت، انسانيت و انساندوستيت را ارج مي نهم، و گرامي مي دارم!
سپاسم را به حساب تملق نگذار!
شادي و قدر دانيم را به منزله ريا و فرصت طلبي نينگار!
كه من زاده كويرم، جز به حقيقت سخن نمي گويم، از مصلحت و مصلحت انديشي بشدت بيزار و بر كنارم، زيرا فرزند آرتيمس، كتايون، فرنگيس، فرانك، ماندانا، پوراندخت و ايراندختم.
خود نيز آزاده ام.

 

فروردين 71 برابر با مارس 1992 آزاده