درب بزرگ اوين


از صبح زود جنب و جوش بی سابقه ای در راهرو بر پا بود "خواهران پاسدار" يا به قول مردم ايران "خواهران يزيد" مرتب در رفت و آمد و مشغول پچ، پچ کردن بودند. از از سوراخ کليد به بيرون نگاه کردم اما طبق معمول هميشه، به جز سايه نامرعی چادرهای سياه چيزی نديدم.
اين رفت و آمدهای مشکوک جانم را بر لب آورده بود، چه حادثه ای در شرف وقوع بود که تا اين ساعت ما را برای دستشويی و دست نماز نبرده اند؟ آرام، آرام صدای بچه های کوچک از سلولهای ديگر بلند شده بود، که نياز به دستشويی پيدا کرده بودند، بالاخره يکی از "خواهران يزيد"به همراه يکی از زندانيان "تواب" به نام "ايرن" که مدت زيادی از دستگيريش نمی گذشت و از شدت ترس و شکنجه توبه کرده و به راستی به صف ملايان پيوسته بود و عجيب آنکه از آنها بی رحم تر، بی شرف تر و جاسوس تر از آب در آمده بود، در سلول بغل دستی مرا که زنی جوان به همراه دختر چهارساله و پسر يازده ماهه اش همچنين، مادر ميان سال او که به صرع نیز مبتلا بود(سه نسل در کنار هم) به اضافه سه زن جوان ديگر در آن جا زندانی بودند را گشودند و آنها را برای شستن ظروف شب گذشته، رفتن به توالت و شستشوی دست و رويشان هدايت کردند.

طبق معمول، سلولهايی که بچه های کوچک در آنجا زندانی بودند، ارجهيیت داشتند و قبل از زندانيان ديگر آنها را به دستشويی می بردند و يا زود تر از بقيه به آنها غذا می دادند. آن روز هم مانند گذشته اما با عجله و دستپاچه وار ما را مجبور کردند سريع کارهايمان را انجام دهيم و به سلولهايمان بر گرديم. من نگران، نگران از بی خبری، که چه بر سرمان می خواهند بياورند؟ و من چون جزو تنبيهی ها بودم، در سلولی تاريک که برق آن را قطع کرده بودند، تنها بسر می بردم زيرا مرا به اين اميد به آن سلول برده بودند تا زبانم را کوتاه کنند و از کارهای زشتی که مرتکب شده و بر عليه "امام امت" رهبر مستکبرين و مزورين بر خاسته ام و فرياد کشيده ام که « گوسفند نيستم تا نياز به چوپان داشته باشم، تازه اگر هم داشتم، خمينی را قابل اين کار نمی دانستم زيرا او تنها صفتی را که ندارد، صفت زيبای چوپانی است شما چگونه انتظار داريد که من، منی که همه دوستم دارند و به من اعنماد می کنند، منی که مهر را می شناسم و می دانم زيبا ترين خصلت يک انسان آنست که ديگران با آسايش خيال راجع به پيچيده ترين اسرار و مسايل خود بتوانند با او به سخن بنشينند و احيانا راهنماييش را بدون ترديد بپذيرند، "گرگ" را به رهبری خويش برگزينم؟ هرگز، هرگز، زيرا سگ گله را دوست دارم و احترام می کنم که دوست و يار "چوپان" است.

اکنون دانستید چرا مرا در سلولی تاريک که حتی پشت پنجره کوچک آنهم يک کارتن مقوايی گذاشته بودند تا از تابش نور کم پنجره هم محروم بمانم، زندانی کرده بودند؟
خوب، سزاوار بودم. زيرا که گناهم بس بزرگ و نا بخشودنی بود، از حق خويش و ديگران دفاع کرده بودم! اصلا حق را شناخته بودم و صدايم را از سرم بلند تر کرده بودم!
چه معنی می دهد که يک زن، آنهم يک زن مسلمان، حقوق خویش را بشناسد يا صدايش را بلند کند، که به گوش نا محرم برسد؟ تازه حرف هم نزند و هر چه ارشادش هم بکنند به گوشش نرود و بد تر از همه اينکه خود را مرشد و طلبکار آنها هم بداند و مدام با سئوالهای اعصاب خرد کن خود آنها را از رو ببرد!

ياد آن روز زيبا به خير! چقدر در برگشت از پيش  بازجويم "رئوف" با بچه های خوب زندانی خنديديم، وقتی برايشان تعريف کردم که چگونه با سوالهای ساده ای که از قرآن يا از احاديث معتبر از او کرده بودم، رئوف بيچاره به حدی عصبانی شده بود، که به ناگاه با درمانده گی تمام، فرياد کشيد«خبيثه! آخر تو بازجوی منی ، يامن بازجوی تو؟ تو شکنجه گر منی، يا من شکنجه گر تو؟» و من با شدت هر چه تمامتر به او خنديدم و گفتم : خوشحالم برادر! که بالاخره خودتان اعتراف کرديد که شکنجه گر من هستيد و مرا شکنجه می کنيد.
از روزی که مرا به اينجا آورده ايد، هر چه می گويم شکنجه در قانون اساسی ما و همينطور در قرآن نيامده و چرا شما مرا شکنجه می کنيد؟ در جوابم گفته ايد که مرا شکنجه نمی کنيد بلکه تعذير اسلامی، می کنيد و در قرآن هم آمده و مرتب سوره منافقون را برايم خوانده ايد که آنرا حفظ شده ام. اما حالا با اين اعترافتان، يک حرف راست از شما شنيدم، تا اينجا يک پون پيش من داريد!

از سر خشم و درماندگی مانند گرگ درنده به جانم افتاد و بالاخره او خسته و شکنجه شده، مرا خرد شده و کتک خورده، اما پيروز و شاد به زندان بانم تحويل داد.
آری داشتم می گفتم، آنروز تک، تک سلولها را گشودند و پس از انجام کارهای همه روزه و دادن صبحانه، به ترتيب دوباره در ها را بستند و رفتند اما دوباره کارهای مشکوکشان شروع شد. هزار و يک فکر از سرم گذشت که برای هيچ يک جوابی نداشتم و تنها فکری که بيش از هر چيز مرا رنج می داد، اعدام دست جمعی ما اسيران "پادگان عشرت آباد" بود.

بر خلاف پيش بينی خوفناک من، مجددا نزديک ظهر با صدای باز و بسته شدن در چند سلول و صدای آرام و زيبای بچه های کوچک، ظاهرا وضع به صورت عادی در آمد اما اينبار خيلی سريع تر از روزهای ديگر نوبت به سلول من رسيد  ضمنا رفت و آمد زندانيان و تعدادشان به نظر کمتر از روزهای قبل می نمود. ظهر دوباره دستشويی، دست نماز، نهار وبسته شدن در سلولها و دوباره پريشان خاطری و نگرانی از وضع مشکوک آغاز گرديد،
خدايا چه بر سر بقيه آمده؟
با آنها چه کرده اند؟
چه سرنوشتی انتظار ما را می کشد؟
آن روز قرار بود مرا برای درمان به بهداری بازداشتگاه ببرند ولی تا غروب از آنها خبری نشد و غروب که دوباره به ترتيب در سلولها را برای انجام کارهای هميشه گی باز کردند، از سر کنجکاوی و نگرانی از مسئول زندان زنان "زهرا" علت را جوياشدم  و به او گفتم آيا فراموش کرده ايد مرا به نزد پزشک ببريد، يا دليل ديگری داشته؟ در جوابم گفت: ما مجبور نيستيتم دلايل کارهامان را برای تو، توضيح بدهيم و مسئول زخم هايتان هم ما نيستيم. رو کرد به "فاطمه"پاسدار ديگری که او را در کارها همراهی می کرد و گفت «ماشاالله اين منافقين چه رويی دارند!
خواهر ترا به خدا می بينی اين زن با اين سن و سالش، با اين دک و پزش و از همه بدتر با اين کارهای عجيب و غريبی که می کند همه را به ستوه آورده. به خدا همين چند روز پيش برادر "رئوف" ساعت شش و نيم صبح از خواب و راحتيش حيونکی زده بود و آمده بود اين عفريته رو نصيحت کنه!
با يک حالت مظلومونه ای به من گفت خواهر زهرابرو اون منافق کبيرو بيار ببينم می تونم امروز به کمک صادق ازش اعتراف بگیرم.
این زنیکه برادرا رو هم عاصی کرده، ايشالا هر چه زود تر اعدامش کنن که همه مونو خسته کرده.»
اما من، در تمام اين مدت در سکوت کامل مشغول شستن ظرفهايم بودن و در کمال خونسردی کارم را به پايان بردم و راهی سلول تاريکم شدم.

"خواهر زهرا" حق داشت چنين از من متنفر باشد، او دختری بود حدودا بيست و دو ساله، بی تجربه، مذهبی و چنين به نظر می رسيد که از خانواده ای فقير و نيازمند باشد، ضمن اينکه به کاری که می کرد.و حرفی که می زد اعتقاد داشت، اين را از لابلای حرفها و کارهايش در يافته بودم زيرا با زندانيانی که ظاهرا توبه کرده بودند با مهربانی و ملاطفت رفتار می کرد.

به اين دليل، بدون آنکه متوجه احساسم بشود، قلبا به او احترام می گذاشتم و آنروز هم به همين خاطر دلم برايش سوخت زيرا که وجود من و آزاری را که بر "پاسداران" برادران هم عقيده او، همچنين بر مذهب و رهبر مذهبی او وارد کرده بودم، آنقدر برای او ناگوار و سخت آمده بود که راضی به مرگ من شده و آرزو می کردهر چه زودتر اعدامم کنند تا او و برادرانش از دست من بياسايند!

اين کلمات را با نوعی لذت به روی کاغذ می ريزم. در حاليکه سر تا سر زندگي، سعيم بر اين بوده که برای ديگران مرحم باشم، مفتخرم که بر زخم بازجويان و شکنجه گران رژيم منحوس ملايان، نمکی غير قابل تحمل بودم.

به هر حال، چند روز بعد، آنها سلول تاريک مرا عوض کردند و مرا به يک سلول عادی بردند که يک روز بعد از آنهم "پروين" (همان دختر ساده دل و مهربانی که در اولين شب ورود من به "عشرت آباد" در سلول آنها مرا جای داده بودند) را به سلول من برای جاسوسی فرستادند. خدا می داند از ديدارش چقدر خوشحال شده بودم. پروين برای من دو خبر مهم داشت يکی اينکه شرمگنانه و صادقانه از من خواست مطالب مهمی را که ممکن است به زيان پرونده ام باشد را برای او نگويم تا او مجبور نباشد در بازجويی ها آنها را برای بازجويان تکرار کند. ديگر اينکه اين وضعيت مشکوک برای آنست که قصد دارند برای يکسری کارها، که هيچ کس از آن خبر نداشت "عشرت آباد" را تخليه و همه زندانيان را به اوين منتقل سازند. دليل اطلاع پروين از اين اسرار آن بود که در سلول قبلی او با هشت زن و يک بچه هم سلولی بوده که آنها همه به اوين منتقل شده بودند و او بدين گونه اين ماجرا را کشف کرده بود.

راستی يادم آمد که من موقعيت و مساحت سلولهای عشرت آباد و زندگی زندانيان در آنجا را برايتان ننوشتم. از يک حيات بزرگ که من هرگز نتوانستم به درستی آنجا را ببينم، وارد يک راهروی تنگ و بلند می شديم، ته اين راهرو دو اطاق تو در توی نسبتا بزرگ قرار داشت که به خواهران پاسدار متعلق بود، از اطاق خواهران دوباره وارد يک راهروی بلند و باريک ديگر می شديم که در دو طرف آن سلولهايی يک شکل و يک اندازه قرار داشت، من هرگز نتوانستم بفهمم چند سلول در آن راهرو وجود داشت زيرا هميشه با چشمهای بسته وارد آن راهرو می شدم. هر يک از اين سلولها حدود دو متر در دو مترو نيم بود که ما آنرا با يک پتوی سربازی فرش کرده بوديم اما در سلولهايی که تعدادشان از سه نفر بيشتر بود دو پتو می دادند که آنرا دولا می کردند و در کنار اولی روی زمين می انداختند و اين چنين تمام سلول فرش می شد.

روزی سه بار همانطور که در بالا گفتم در سلولها را باز می کردند و ما اجازه داشتيم برای شستن ظروف غذايی که قبلا خورده بوديم و رفتن به دستشويی و دست نماز برويم که بر روی هم به پنج تا شش دقيقه نمی رسيد و در تمام اين مدت مسئول اين کار از ما می خواست هر چه سريعتر کارمان را تمام کنيم و يک لحظه از گفتن زود، خواهران زود باشيد، بايد نوبت به ديگران هم برسد، زود تمام کنيد باز نمی ايستاد. وضع برای همه به همين نحو بود، بچه و بزرگ، سالم و بيمار، شکنجه شده و آش و لاش و همه با هم اين وضع را مجبور به تحمل بودند.

در سلولها هم به همين گونه در کنار هم قرار می گرفتند، بیشتر اوقات کمتر از چهار نفر نبودند و بيشتر از نه نفر هم نمی توانستند باشند!
خود من حدود يکماه با پروين، طاهره و فهيمه همچنين نسرين و مهستی دختران آن دو، شش نفری در يک جا به سر می برديم. آيا می توانيد تصور کنيد دو بچه بی گناه سه ساله و چهار ساله را در يک سلول پنج متری کم نور، با مادرانی که از فرط ترس، نگرانی و شکنجه روی پا نمی توانستند بايستند و مدام از درد می ناليدند و به خود می پيچيدند و گاه از شدت شکنجه ها تب می کردند، تازه مادرانی که در شرايط عادی به سر می بردند و شکنجه هم نشده بودند آنقدر زير فشارهای گونه گون از قبيل نگرانی برای خود و خانواده شان، ديدن فرزندان بی گناه و خردسالشان در زندان و در سلولهای آن چنانی، نگران از اينکه در بازجويی ها چگونه بايد جواب بازجو را داد که برای افراد فاميل و دوستان هم فکر در خارج از زندان مشکلی ايجاد نشود . باز جوها به گفته های آنها شک نکنند . یا اينکه زير شکنجه کس يا کسانی را لو دهند و باعث دستگيری آنها شوند. و خدا می داند آنها چند نفر ديگر را به آنجا بیاورند و به سر نوشت دیگر شکنجه شده گان دچار شوند. و اینهمه برای يک فرد سالم و شکنجه نشده غير قابل تحمل است چه رسد به اينکه مادرانی در وضعیت بالا قرار داشته باشند.
آری تصورش هم غير قابل تحمل است. از توان يک آدم خارج است مطمئنم به جز افرادی که خود شاهد بر اين ماجراها بوده اند کس ديگری نمی تواند درک کند که اين اسيران ميهن پرست و آزادی خواه، اين روشنفکران آگاه که بر بسياری از نارساييها و جناياتی که توسط رژيم "ملايان" انجام می شد وقوف داشتند و افرادی مطلع و با سواد بودند، چگونه توسط يک مشت آدم عقده ای، بی سواد، بی تربيت، مزدور و جاهل مورد سئوالهای احمقانه و بی سر و ته قرار می گرفتند و چگونه توسط اين تهی مغزان شکنجه می شدند. يادم می آيد يکی از روزها به "آسيه" هم سلولی روانشادم گفتم آرزو دارم "رئوف" در بازجويی هايش، مرا مانند همه زندانيان سياسی دنيا، دنيای متمدن، شکنجه می کرد و اين همه با شکنجه های خاله زنکی اش خفيف و شرمسار نمی کرد زيرا هر زمان لنگه دمپايی خود را در می آورد و با آن بر سر و کمر و شانه ام می کوبد، قيافه مظلوم و ستمديده "کربلايی خانم" لباسشوی قديممان (که برايم از ظلمی که پسرش به او روا می داشت داستانها می گفت )جلو چششم مجسم می شود و خود را به جای او می بينم، که پسر معتاد و قمار بازش، او را جهت گرفتن پول و غيره جلو همسايه ها و عابرين کوچه شان در جنوب شهر، با دمپايی به باد کتک می گرفت و آن زن شوربخت و غمديده بر سينه می کوفت و می گفت : الاهی جونم مرگ بشی مادر!

آری، آنها با رفتار و کردار احمقانه و با بی خردی محض خود، شخصيت آزادی خواهان و وطن پرستان را خرد می کردند و، وای بر آن روزی که طرفشان يک آدم با تجربه، با مدرک و عنوان بود که روزگارش را سياه می کردند. بارها در بازجويهايم صدايشان را می شنيدم که با دست بر سر کسی می کوبيدند و با صدای بلند می گفتند « آقای دکتر، يا آقای مهندس! کدوم طويله ای به تو مدرک داده؟ بخوره تو سرش، همينطور بخوره تو سر تو، تو که قد خرم نمی فهمی پير خرفت!» تازه پيدا بود که طرف سن و سالی هم دارد. اما آن مبارزان ميهن پرست، صدايشان در نمی آمد، چرا که با رجاله هايی آدمکش، سر و کار داشتند که با عقايد خرافی و مبتذل خويش، به افکار بلند و صفات نيک آنها تجاوز می کردند.

بلی دانشگاهيان و روشنفکران ما را در رژيم "خمينی جنايتکار" يکمشت اوباش احمق، لات و چاقوکش، دزد و متجاوز، آدم نمایانی که از ایرانی بودن تنها زبان پارسی را می دانستند، مورد باز خواست قرار می دهند و به قول خودشان، ارشاد می کنند!

بر گردم سر اصل مطلب، بالاخره چند روز پس از رفتن همه زندانيان هنوز صبحانه مان را تمام نکرده بوديم که "خواهر زهرا" به سراغ ما آمد و به مجرد باز کردن در سلول، رو به من کرد و گفت «امروز به ياری خدا از شر تو يکی راحت می شيم، بلند شو وسايلتوجمع کن و از خدا هم طلب بخش کن، که به اولاد پيغمبر خدا و نمايندش روی زمين بی حرمتی کردی. منم از خدا می خوام تا تو «باقی» رو واسه همه کارهای کفر آميزت ببخشه و شایدم به جهنم نبره. پاشو، پاشو زود دست و پاتو جم کن که امروز می برنت واسه اعدام»
من که از نحوه سخن گفتنش احساس کردم او دروغ می گويد و ممکن است مرا هم مانند دیگران به اوين ببرند، در تمام آن مدت سعی کردم آرام و خونسرد باشم. در حالي که طوفانی از خشم و ترس وجودم را پر کرده بود رو به او کرده و گفتم « نگران نباش من با خدا عهد کرده ام که هرگز با منافقان همراه نشوم و تا دم مرگ نيز از عقايدشان پيروی نخواهم کرد و همواره در راه خدا و مردم محروم میهنمان باقی بمانم و در اين راه تا پای جان خواهم ايستاد. به خصوص که چند روز است بر اثر ارشادات برادران تصميم گرفته ام هرگز اين شعر را فراموش نکنم.

يا ما سر خصم را بکوبيم به سنگ                                   يا او سر ما به دار خواهد آونگ

آن طفل بی گناه و خوش باور چنان ذوق زده شده بود، که بالاخره من از سر خر شيطان پايين آمده و به دوزخ نمی روم. از آن بالاتر اين که برادران اعتقادی او پس از آنهمه تلاش و شکنجه، در ساعات مختلف شب و روز موفق به ارشاد من شده اند و مرا از رنج دوزخ نجات داده اند، نفسی به راحت کشيد. و گفت شوخی کردم، اسباب و اثاثيه تان را جمع کنيد، زيرا قرار است به اوين برويم.

اوين با همه روايت ها و قصه هاي هولناکي که از آن بر سر زبان ها بود، انتظارمان را مي کشيد.

لحظاتی بعد خواهر زهرا چادر و چاقچور کرده، آمد و من و پروين را به محوطه وسيع عشرت آباد برد.
چشم بندهايمان را به چشم داشتيم و واهمه از آنچه که مي توانست در انتظارمان باشد، نفس هايمان را به شماره انداخته بود.
به زحمت مي توانستيم از پايين چشم بندمان ميني بوسي را ببينيم که به زودي ما را از عشرت آباد و قلمرو سپاه پاسداران به اوين و قلمرو دادستاني انقلاب اسلامي مي برد.
سوار ميني بوس که شديم، شيشه هاي بسته و پرده هاي پايين کشيده آن را هم ديديم: يک قفس کامل با زنان و مرداني که با دستبند، دو به دو به هم پيوند خورده بودند.
براي اين پرسش که اين همه آزار و اذيت و توهين و تخفيف را براي چه تحميل مي کردند، هرگز حتي تا امروز نتوانسته ام پاسخي قانع کننده پيدا کنم.
به راستي، من و پروين يا آن ده دوازده نفر ديگري که با چشم و دست بسته و بعضي از ما با پاهايي که هنوز به سبب ورم و يا زخم هاي چرکين باندپيچي بود و راه رفتن ساده و معمولي را هم بدون تحمل درد، ممکن نمي ساخت، درون يک ميني بوس کوچک با در و پنجره هاي بسته و پرده هاي فروافتاده، در حالي که چند پاسدار مسلح هر لحظه قدرتشان را به رخمان مي کشيدند، چه خطري مي توانستيم براي "اسلام" يا آيت الله هاي حاکم و پاسدارانشان داشته باشيم که چنین  رفتار وحشيانه اي با ما مي شد؟
اگر همان لحظه، به من يک ساعت فرصت مي دادند که از آن محوطه بگريزم، نمي توانستم پس از گذشت اين زمان حتي به نيمه راه در خروجي عشرت آباد برسم.
همه ما زندانيان حکومت عدل اسلامي، آنچنان شکنجه و بيمار شده بوديم که زنده ماندنمان هم معجزه به حساب می آمد، چه رسد که بخواهيم با آن روح درهم شکسته و جسم ويران و بيمار فرار کنيم يا اسلام را به خطر بيندازيم.
بالاخره ميني بوس به راه افتاد.
سعي کردم با آنچه که در حافظه داشتم، مسير حرکت اتوبوس را با خاطراتم منطبق سازم. جاي جاي اين شهري که اينک زنداني آن بودم، برايم خاطره داشت.

ميني بوس وارد محوطه اوين شد.

 

درب آهنين قلعه جنايات، با وحشت هر چه تمامتر به روی پاشنه چرخيد و با دهان گشاد خود همه ما آزادی خواهان را يک جا بلعيد و در شکم اژدها مانندش جای داد.

ما را به دو دسته زنان و مردان تقسيم کردند و همه را در يک صف و پشت سر هم به طوريکه دستهامان را روی شانه نفر جلويی گذاشته بوديم به حرکتمان در آوردند. دقايقی طولانی ما را راه بردند تا به داخل ساختمان و محل اداری رساندند، در آنجا ما را به اميد خدا رها کردند و رفتند. چند ساعت در انجا بوديم را نمی دانم، فقط وقتی ما را به داخل بند و به اطاق شلوغ و وحشتناک محل اقامتمان رساندند، من بهشت را و آسايش را شناختم.
شنبه ٥ فروردين ١٣٧٤ برابر با ٢٥ مارس ١٩٩٥ آزاده