درب بزرگ اويناز صبح زود جنب و جوش بی سابقه ای در راهرو بر پا بود "خواهران پاسدار" يا به قول مردم ايران "خواهران يزيد" مرتب در رفت و آمد و مشغول پچ، پچ کردن بودند. از از سوراخ کليد به بيرون نگاه کردم اما طبق معمول هميشه، به جز سايه نامرعی چادرهای سياه چيزی نديدم. طبق معمول، سلولهايی که بچه های کوچک در آنجا زندانی بودند، ارجهيیت داشتند و قبل از زندانيان ديگر آنها را به دستشويی می بردند و يا زود تر از بقيه به آنها غذا می دادند. آن روز هم مانند گذشته اما با عجله و دستپاچه وار ما را مجبور کردند سريع کارهايمان را انجام دهيم و به سلولهايمان بر گرديم. من نگران، نگران از بی خبری، که چه بر سرمان می خواهند بياورند؟ و من چون جزو تنبيهی ها بودم، در سلولی تاريک که برق آن را قطع کرده بودند، تنها بسر می بردم زيرا مرا به اين اميد به آن سلول برده بودند تا زبانم را کوتاه کنند و از کارهای زشتی که مرتکب شده و بر عليه "امام امت" رهبر مستکبرين و مزورين بر خاسته ام و فرياد کشيده ام که « گوسفند نيستم تا نياز به چوپان داشته باشم، تازه اگر هم داشتم، خمينی را قابل اين کار نمی دانستم زيرا او تنها صفتی را که ندارد، صفت زيبای چوپانی است شما چگونه انتظار داريد که من، منی که همه دوستم دارند و به من اعنماد می کنند، منی که مهر را می شناسم و می دانم زيبا ترين خصلت يک انسان آنست که ديگران با آسايش خيال راجع به پيچيده ترين اسرار و مسايل خود بتوانند با او به سخن بنشينند و احيانا راهنماييش را بدون ترديد بپذيرند، "گرگ" را به رهبری خويش برگزينم؟ هرگز، هرگز، زيرا سگ گله را دوست دارم و احترام می کنم که دوست و يار "چوپان" است. اکنون دانستید چرا مرا در سلولی تاريک که حتی پشت پنجره کوچک آنهم يک کارتن مقوايی گذاشته بودند تا از تابش نور کم پنجره هم محروم بمانم، زندانی کرده بودند؟ ياد آن روز زيبا به خير! چقدر در برگشت از پيش بازجويم "رئوف" با بچه های خوب زندانی خنديديم، وقتی برايشان تعريف کردم که چگونه با سوالهای ساده ای که از قرآن يا از احاديث معتبر از او کرده بودم، رئوف بيچاره به حدی عصبانی شده بود، که به ناگاه با درمانده گی تمام، فرياد کشيد«خبيثه! آخر تو بازجوی منی ، يامن بازجوی تو؟ تو شکنجه گر منی، يا من شکنجه گر تو؟» و من با شدت هر چه تمامتر به او خنديدم و گفتم : خوشحالم برادر! که بالاخره خودتان اعتراف کرديد که شکنجه گر من هستيد و مرا شکنجه می کنيد. از سر خشم و درماندگی مانند گرگ درنده به جانم افتاد و بالاخره او خسته و شکنجه شده، مرا خرد شده و کتک خورده، اما پيروز و شاد به زندان بانم تحويل داد. بر خلاف پيش بينی خوفناک من، مجددا نزديک ظهر با صدای باز و بسته شدن در چند سلول و صدای آرام و زيبای بچه های کوچک، ظاهرا وضع به صورت عادی در آمد اما اينبار خيلی سريع تر از روزهای ديگر نوبت به سلول من رسيد ضمنا رفت و آمد زندانيان و تعدادشان به نظر کمتر از روزهای قبل می نمود. ظهر دوباره دستشويی، دست نماز، نهار وبسته شدن در سلولها و دوباره پريشان خاطری و نگرانی از وضع مشکوک آغاز گرديد، "خواهر زهرا" حق داشت چنين از من متنفر باشد، او دختری بود حدودا بيست و دو ساله، بی تجربه، مذهبی و چنين به نظر می رسيد که از خانواده ای فقير و نيازمند باشد، ضمن اينکه به کاری که می کرد.و حرفی که می زد اعتقاد داشت، اين را از لابلای حرفها و کارهايش در يافته بودم زيرا با زندانيانی که ظاهرا توبه کرده بودند با مهربانی و ملاطفت رفتار می کرد. به اين دليل، بدون آنکه متوجه احساسم بشود، قلبا به او احترام می گذاشتم و آنروز هم به همين خاطر دلم برايش سوخت زيرا که وجود من و آزاری را که بر "پاسداران" برادران هم عقيده او، همچنين بر مذهب و رهبر مذهبی او وارد کرده بودم، آنقدر برای او ناگوار و سخت آمده بود که راضی به مرگ من شده و آرزو می کردهر چه زودتر اعدامم کنند تا او و برادرانش از دست من بياسايند! اين کلمات را با نوعی لذت به روی کاغذ می ريزم. در حاليکه سر تا سر زندگي، سعيم بر اين بوده که برای ديگران مرحم باشم، مفتخرم که بر زخم بازجويان و شکنجه گران رژيم منحوس ملايان، نمکی غير قابل تحمل بودم. به هر حال، چند روز بعد، آنها سلول تاريک مرا عوض کردند و مرا به يک سلول عادی بردند که يک روز بعد از آنهم "پروين" (همان دختر ساده دل و مهربانی که در اولين شب ورود من به "عشرت آباد" در سلول آنها مرا جای داده بودند) را به سلول من برای جاسوسی فرستادند. خدا می داند از ديدارش چقدر خوشحال شده بودم. پروين برای من دو خبر مهم داشت يکی اينکه شرمگنانه و صادقانه از من خواست مطالب مهمی را که ممکن است به زيان پرونده ام باشد را برای او نگويم تا او مجبور نباشد در بازجويی ها آنها را برای بازجويان تکرار کند. ديگر اينکه اين وضعيت مشکوک برای آنست که قصد دارند برای يکسری کارها، که هيچ کس از آن خبر نداشت "عشرت آباد" را تخليه و همه زندانيان را به اوين منتقل سازند. دليل اطلاع پروين از اين اسرار آن بود که در سلول قبلی او با هشت زن و يک بچه هم سلولی بوده که آنها همه به اوين منتقل شده بودند و او بدين گونه اين ماجرا را کشف کرده بود. راستی يادم آمد که من موقعيت و مساحت سلولهای عشرت آباد و زندگی زندانيان در آنجا را برايتان ننوشتم. از يک حيات بزرگ که من هرگز نتوانستم به درستی آنجا را ببينم، وارد يک راهروی تنگ و بلند می شديم، ته اين راهرو دو اطاق تو در توی نسبتا بزرگ قرار داشت که به خواهران پاسدار متعلق بود، از اطاق خواهران دوباره وارد يک راهروی بلند و باريک ديگر می شديم که در دو طرف آن سلولهايی يک شکل و يک اندازه قرار داشت، من هرگز نتوانستم بفهمم چند سلول در آن راهرو وجود داشت زيرا هميشه با چشمهای بسته وارد آن راهرو می شدم. هر يک از اين سلولها حدود دو متر در دو مترو نيم بود که ما آنرا با يک پتوی سربازی فرش کرده بوديم اما در سلولهايی که تعدادشان از سه نفر بيشتر بود دو پتو می دادند که آنرا دولا می کردند و در کنار اولی روی زمين می انداختند و اين چنين تمام سلول فرش می شد. روزی سه بار همانطور که در بالا گفتم در سلولها را باز می کردند و ما اجازه داشتيم برای شستن ظروف غذايی که قبلا خورده بوديم و رفتن به دستشويی و دست نماز برويم که بر روی هم به پنج تا شش دقيقه نمی رسيد و در تمام اين مدت مسئول اين کار از ما می خواست هر چه سريعتر کارمان را تمام کنيم و يک لحظه از گفتن زود، خواهران زود باشيد، بايد نوبت به ديگران هم برسد، زود تمام کنيد باز نمی ايستاد. وضع برای همه به همين نحو بود، بچه و بزرگ، سالم و بيمار، شکنجه شده و آش و لاش و همه با هم اين وضع را مجبور به تحمل بودند. در سلولها هم به همين گونه در کنار هم قرار می گرفتند، بیشتر اوقات کمتر از چهار نفر نبودند و بيشتر از نه نفر هم نمی توانستند باشند! آری، آنها با رفتار و کردار احمقانه و با بی خردی محض خود، شخصيت آزادی خواهان و وطن پرستان را خرد می کردند و، وای بر آن روزی که طرفشان يک آدم با تجربه، با مدرک و عنوان بود که روزگارش را سياه می کردند. بارها در بازجويهايم صدايشان را می شنيدم که با دست بر سر کسی می کوبيدند و با صدای بلند می گفتند « آقای دکتر، يا آقای مهندس! کدوم طويله ای به تو مدرک داده؟ بخوره تو سرش، همينطور بخوره تو سر تو، تو که قد خرم نمی فهمی پير خرفت!» تازه پيدا بود که طرف سن و سالی هم دارد. اما آن مبارزان ميهن پرست، صدايشان در نمی آمد، چرا که با رجاله هايی آدمکش، سر و کار داشتند که با عقايد خرافی و مبتذل خويش، به افکار بلند و صفات نيک آنها تجاوز می کردند. بلی دانشگاهيان و روشنفکران ما را در رژيم "خمينی جنايتکار" يکمشت اوباش احمق، لات و چاقوکش، دزد و متجاوز، آدم نمایانی که از ایرانی بودن تنها زبان پارسی را می دانستند، مورد باز خواست قرار می دهند و به قول خودشان، ارشاد می کنند! بر گردم سر اصل مطلب، بالاخره چند روز پس از رفتن همه زندانيان هنوز صبحانه مان را تمام نکرده بوديم که "خواهر زهرا" به سراغ ما آمد و به مجرد باز کردن در سلول، رو به من کرد و گفت «امروز به ياری خدا از شر تو يکی راحت می شيم، بلند شو وسايلتوجمع کن و از خدا هم طلب بخش کن، که به اولاد پيغمبر خدا و نمايندش روی زمين بی حرمتی کردی. منم از خدا می خوام تا تو «باقی» رو واسه همه کارهای کفر آميزت ببخشه و شایدم به جهنم نبره. پاشو، پاشو زود دست و پاتو جم کن که امروز می برنت واسه اعدام» يا ما سر خصم را بکوبيم به سنگ يا او سر ما به دار خواهد آونگ آن طفل بی گناه و خوش باور چنان ذوق زده شده بود، که بالاخره من از سر خر شيطان پايين آمده و به دوزخ نمی روم. از آن بالاتر اين که برادران اعتقادی او پس از آنهمه تلاش و شکنجه، در ساعات مختلف شب و روز موفق به ارشاد من شده اند و مرا از رنج دوزخ نجات داده اند، نفسی به راحت کشيد. و گفت شوخی کردم، اسباب و اثاثيه تان را جمع کنيد، زيرا قرار است به اوين برويم. اوين با همه روايت ها و قصه هاي هولناکي که از آن بر سر زبان ها بود، انتظارمان را مي کشيد. لحظاتی بعد خواهر زهرا چادر و چاقچور کرده، آمد و من و پروين را به محوطه وسيع عشرت آباد برد. ميني بوس وارد محوطه اوين شد.
درب آهنين قلعه جنايات، با وحشت هر چه تمامتر به روی پاشنه چرخيد و با دهان گشاد خود همه ما آزادی خواهان را يک جا بلعيد و در شکم اژدها مانندش جای داد. ما را به دو دسته زنان و مردان تقسيم کردند و همه را در يک صف و پشت سر هم به طوريکه دستهامان را روی شانه نفر جلويی گذاشته بوديم به حرکتمان در آوردند. دقايقی طولانی ما را راه بردند تا به داخل ساختمان و محل اداری رساندند، در آنجا ما را به اميد خدا رها کردند و رفتند. چند ساعت در انجا بوديم را نمی دانم، فقط وقتی ما را به داخل بند و به اطاق شلوغ و وحشتناک محل اقامتمان رساندند، من بهشت را و آسايش را شناختم. |